گام های اولیه
جست و جوی مسیری به سمت آسیا، فرانسوی ها و انگلیسی ها را به آمریكا، به ویژه بخش شمالی آن سوق داد. در اواخر قرن پانزدهم جووانی كبوتو ایتالیایی، جان كابوت به انگلیسی، چندین سفر را بدین منظور انجام داد. در سفر اول از شمال ترانُوا، احتمالاً شبه جزیره لابرادور (1)، دیدار كرد و در سفر دوم، بخش اعظمی از ساحل آمریكای شمالی را، از ترانُوا تا دو كارولینا (2) ( كارولینای شمالی و كارولینای جنوبی ) یا فلوریدا (3)، پشت سر گذاشت. تنها نتیجه ی این سفرها این بود كه به دربار انگلیس مالكیت « قانونی » بر آمریكای شمالی بخشید كه این اتفاق برخلاف خواست اسپانیا و فرانسه بود. پس از آن، طی حدود سه چهارم قرن، انگلیسی ها عملاً كاری را در راستای تجدید تجربه ی كابوت انجام ندادند. این مشكل هم از نبود داوطلب و هم از كمبود منابع كافی ناشی می شد. انگلستان كشور فقیری بود، در مشكلات داخلی غرق شده بود و هیچ بودجه ای برای تأمین كاری طاقت فرسا چون استعمار آمریكا در اختیار نداشت.
گنجینه های آمریكا، طمع فرانسوی ها، هلندی ها و انگلیسی ها را برانگیخت و در سال 1521 برخی از دزدان دریایی فرانسوی، بخشی از غنایم اِرنان كورتس را به چنگ آوردند. دریانوردان گال نیز مشتاق یافتن مسیری در آن سوی اقیانوس اطلس بودند، سفرهای اكتشافی ژان دنیس (4) و توماس اوبرت (5) در آغازین سال های قرن شانزدهم گواه این موضوع است. در دهه ی بعدی، بارون لری (6) تصمیم گرفت كه مستعمره ای را در ترانُوا مستقر كند. علاوه بر این، در سال 1524 جووانی ورتزانو (7) ( فلورانسی اما در خدمت دریادار گال ژان آنگو ) (8) در جست و جوی مسیری در آن سوی اقیانوس اطلس، به خور چساپیك در كارولینای شمالی رسید. او بعدها به سمت شمال دریانوردی كرد، از مَنهَتَن (9) و مِین (10) گذشت تا به ترانُوا رسید و به نام پادشاه فرانسه مالكیت آن را اختیار كرد. در آن زمان تصور می شد كه اقیانوس آرام در همان نزدیكی قرار دارد، اعتقادی كه تا اوایل قرن هفدهم حفظ شد، زمانی كه استعمارگران انگلیسی ویرجینیا (11) فكر می كردند كه می توانند پیاده به دریای جنوب برسند. بین سال های 1534 و 1541، ژاك كارتی (12) طی سه سفر به خلیج سان لورنزو (13) در كانادا از این تصور پیروی می كرد. البته، وی در این زمان كبك (14) و مونترئال (15) را كشف كرد. در آخرین سفر، كارتی قصد كرد كه ناحیه ی سان لورنزو را به استعمار درآورد و كاپ روژ (16) را تأسیس كند، اما گرسنگی، سرما و حملات سرخپوستان، وی و مردانش را وادار كرد كه به كشور خویش بازگردند.
زمانی كه فرانسه درگیر جنگ های مذهبی شد، آمریكا عملاً تا قرن بعدی به فراموشی سپرده شد، پدیده ی مشابهی در انگلستان نیز روی داد، با وجود این دربار انگلیس در این مورد افراطی عمل نمی كرد، به همین دلیل ماهیگیران و دلالان پوست طی نیمه ی دوم قرن شانزدهم، از ترانُوا و كانادا دیدار می كردند. در همان دوره، برخی از فرانسوی ها سعی كردند در برزیل و فلوریدا مستقر شوند،، اما موفقیت چندانی به دست نیاوردند. دریاسالار كلینی (17)، نیكُلاس دیوراند دو ویلگانیو (18) را به برزیل فرستاد. وی در سال 1556 فرانس آنتاركتیك (19) را درخور گوانابارا ( ریودوژانیرو ) بنیان نهاد. این مستعمره به فرانسویان پروتستان تعلق داشت. آنها یازده سال در آنجا ساكن بودند تا اینكه پرتغالی ها آنها را اخراج كردند. مورد دیگری نیز از تجربه ی استعماری فرانسه در آغاز قرن هفدهم وجود دارد؛ ساخت فرانسوا اكینوسیال (20) توسط دانیل دُلا توش (21) كه این مورد نیز موقتی بود. از سوی دیگر، مقاصد فرانسه برای استقرار در فلوریدا با تأسیس سانتا النا (22) و پنساكولا (23) در واقع در راستای تحقق این آرزوی گال ها بود كه نهادی برای حمله به ناوگان های اسپانیا به شمار آیند.
در دوران سلطنت الیزابت اول (24)، از سال 1558 تا 1603، انگلستان حملاتش علیه اسپانیا را دو برابر كرد، به طوری كه در سال 1588 با درهم شكستن ناوگان دریایی شكست ناپذیر (25) به نقطه ی اوج خود رسید. نكاتی كه ذكر آنها در اینجا خالی از لطف نیست، عبارتند از اینكه بین سال های 1577 و 1580 فرانسیس در یك جهان را دور زد و پس از تاراج سواحل شیلی و پرو به كالیفرنیا رسید؛ علاوه بر این، توماس كاوندیش (26) در سال 1587 گالئون دِ مانیلا را تسخیر كرد. دریك، كاوندیش و سایر ملوانان مانند جان هوكینز (27) با جان لول (28) مجوز دزدی دریایی را از ملكه دریافت می كردند و این مجوز به آنها امكان می داد كه به اموال و دارایی های اسپانیا حمله كنند یا به قاچاق بپردازند. بین سال های 1562 و 1567 هوكینز و لول به بنادر مختلف كارائیب متعلق به اسپانیا و سواحل ونزوئلا وارد شدند و پس از تهدید مقامات، بردگان ربوده شده و سایر محصولات قاچاق را در آنجا به فروش رساندند. از سال 1568 دزدی دریایی انگلیسی بارها بر اموال و كشتی های اسپانیا ضربه وارد كرد تا جایی كه در 1604 بین اسپانیا و انگلستان معاهده ی صلحی به امضا رسید.
در دهه های 1570 و 1580 سفرهای اكتشافی به واسطه ی مارتین فروبیشر (29) و جان دیویس (30) از سر گرفته شد، چرا كه انگلیسی ها به دنبال مسیری میان قاره ای در بخش شمال آمریكا بودند. فروبیشر در سال های 1576 و 1577 دو سفر به منتهاالیه شمالی آمریكا انجام داد. وی در آنجا با اسكیموها ارتباط برقرار كرد و تصور كرد كه طلا پیدا كرده است. سال بعد در جست و جوی طلا، گروهی متشكل از 15 كشتی به آنجا ارسال شد، اما چیزی یافت نشد و این امر تب اشیاق برای این منطقه را فرو نشاند. دیویس باز هم در سال های 1583 و 1586 جست و جوی خویش را ادامه داد و تا عرض های شمالی '40-66 و '12-72 دریانوردی كرد. در سال 1583 همفری گیلبرت (31)به نام ملكه الیزابت مالكیت ترانُوا را به دست گرفت، اما در سفر بازگشت جان سپرد. در ادامه، محرك واقعی جریان استعماری انگلستان، والتر رالی (32)، از اشراف انگلیس و تحصیل كرده ی دانشگاه آكسفورد بود كه در سال 1584 گروهی را تحت فرماندهی آرتور بارلو (33) و فیلیپ آماداس (34) سازماندهی كرد. این گروه تا مكانی به نام ویرجینیا (35)، در رونوك (36)، كارولینای شمالی دریانوردی كرد. ارتباط با سرخپوستان این منطقه آسان نبود و مستعمره نشینان انگلیسی ناچار به كشور خویش بازگشتند؛ با این حال، در سال 1587 گروه دیگری به همان مقصد قبلی فرستاده شدند كه همان اقبال گروه قبل را داشتند.
مستعمرات سیزده گانه
مستعمره های تأسیس شده توسط انگلیسی ها در آمریكای شمالی، مستعمرات سیزده گانه (37)( ایالات متحده كنونی ) به شكل الگویی موفق و متفاوت با سیستم استعماری اسپانیا نشان داده شدند و سیستم مالكیت جدید، خصوصیت خلاق مستعمره نشینان و جاذبه ی مذهب را در خود متجلی كردند. مستعمره های انگلیس در آمریكای شمالی موظف به پاسخگویی به رؤسای مختلف جریان تسخیر بودند كه آنها نیز به مسئول اصلی این دستاورد، ( شركت های تجاری یا مالكان شخصی ) وابسته بودند. همه ی مستعمره ها تحت حكومت یك حاكم قرار داشتند كه اغلب توسط صاحب ملك كه در انگلیس ساكن بود، تعیین می شد. با وجود این در بسیاری از موارد شكلی از حكومت خودگردان نیز دیده می شد. حاكم به طور معمول یك شورا و مجمع قانون گذاری یا پارلمان محلی را در اختیار داشت كه قوانینی با كاربرد محدود را تصویب می كرد. با گذر زمان، مقرر شد كه تصویب قوانین به حاكم و دربار بستگی داشته باشد و این امر سبب ایجاد كشمكش هایی بین مستعمره نشینان و دربار شد.
رشد اقتصادی مستعمره ها به امكانات آنها بستگی داشت؛ فراوانی زمین ها و امكان گسترش نامحدود مرز به این رشد بسیار كمك كرد. البته امكان گسترش مرز به یكی از محركه های اصلی منطقه و منبع جذب مهاجران جدید نیز مبدل شد. در سال 1660 مستعمره ها بین 60000 تا 70000 ساكن داشتند كه در اوایل قرن هجدهم تعداد آنها به 250000 نفر رسید. از این تعداد، 92000 نفر ( 36/8درصد) در انگلستان جدید و سایر مستعمره های شمال؛ 53000 نفر ( 21/2 درصد ) در مستعمره های مركزی؛ و 105000 نفر (42درصد ) در مستعمره های جنوبی زندگی می كردند. از آن پس، رشد جمعیت منطقه چشمگیر بود؛ 1600000 نفر در سال 1760 و 2100000 نفر در ده سال بعد. برخلاف مستعمره های اسپانیا و برزیل، اكثر جمعیت این مناطق سفیدپوست بودند و عملاً هیچ گونه ارتباطی با بومیان در میان آنها دیده نمی شد. در نیمه ی دوم قرن هفدهم، تنها 4 درصد ساكنان مستعمره ها بردگانی با خاستگاه آفریقایی بودند كه در كشتزارهای جنوب سكونت داشتند و تعدادشان در سال 1770 حداكثر به 22 درصد رسید. اوج تجارت برده در مستعمرات سیزده گانه بین سال های 1780 تا 1810 ( پس از استقلال ) بود، چرا كه د ر این سی سال مانند 160 سال قبل، برده های بسیاری وارد آمریكا شدند.
این اتفاقات با آنچه در كارائیب روی داد، مغایرت دارند، چرا كه در كارائیب، بردگان، گروه اجتماعی غالب را تشكیل می دادند. پیش از استقلال، نسبت بین گروه های نژادی مختلف، با افزایش بیش از صد درصدی بردگان آفریقایی تغییر كرد. برخی برآوردها نشان می دهند كه از زمان آغاز اكتشاف آمریكا تا سال 1870، مستعمرات سیزده گانه ی اولیه یا همان ایالات متحده ی كنونی با واردات 596000 برده پنجمین واردكننده ی برده ی دنیای جدید به شمار می آمد؛ برزیل با 3647000، هائیتی با 864000، جامائیكا با 748000 و كوبا با 702000 نفر در سطوح بالاتر قرار داشتند. بردگان آمریكای شمالی نه تنها بیش تر از بردگان كارائیب عمر می كردند، بلكه میزان زادوولد زیادی نیز داشتند. در حالی كه در جزایر آنتیل اكثر بردگان در اواخر قرن هفدهم آفریقایی بودند، در مستعمرات سیزده گانه، اكثر سیاهان در آمریكا متولد شده بودند.
در سال 1770، سفیدپوستان 78/5 درصد كل جمعیت و سیاهان 21/5 درصد باقیمانده را تشكیل می دادند، با وجود این به شكل نامنظمی در منطقه توزیع شده بودند. 90 درصد آنها در مستعمره های جنوب كه كشتزارهای بزرگی داشتند، زندگی می كردند. با گذر زمان، سیستم توزیع جمعیت در اراضی به یك شكل حفظ شد، اما تمركز جمعیت در جنوب به نسبت مركز و شمال بیشتر شد؛ در سال 1770 مستعمره های جنوبی 47 درصد بردگان را در اختیار داشتند، در حالی كه 27 درصد در شمال و 26 درصد در مركز مشاهده می شدند. تأثیر مهاجران اروپایی بر مستعمره های آمریكای شمالی، نه تنها انگلیسی، بلكه آلمانی، ایرلندی، فرانسوی و اسكاتلندی، بدین صورت احساس شد كه جامعه با تقاضای كار و امید به پیشرفت تازه واردان و خانواده هایشان به هیجان آمد. اما این واقعیت اصول اخلاقی مستحكم را سست كرد و جامعه را به مكانی برای سوءاستفاده از فرصت ها مبدل كرد و پیشرفت و كسب ثروت اصلی ترین انگیزه های آنان شد. با این حال، ارزش هایی وجود داشتند كه حفظ شدند، مانند اهمیت تحصیل یا وجود نهادهای نمایندگی یا دموكراتیك. علاوه بر این، نرخ بی سوادی در آن دوره كم بود: 10 درصد در شمال و 50 درصد در جنوب ( كه تعداد زیادی برده را در خود جای داده بود ). این امر سرمایه ی انسانی محلی را به نیرویی مجهز كرد كه در سایر قسمت های جهان وجود نداشت. شایان ذكر است كه در آمریكا، همانند كشورهای شمال اروپا، عادت پروتستانی قرائت انجیل، انگیزه ای عالی برای گرایش به سواد بود.
با ورود جیمز اول به تخت پادشاهی در سال 1603، جنگ های بین اسپانیا و اسكاتلند پایان گرفت؛ نیروها و سرمایه هایی كه تا آن موقع به امور دیگری مانند ماجراجویی فرامرزی اختصاص داده شده بود، آزاد شد. دوازده مستعمره از مستعمرات سیزده گانه حاصل فعالیت دو جریان بزرگ استعماری بود. به عبارت دیگر، در اوایل قرن هفدهم، دو گروه از سرمایه داران لندن و بریستول (38) دو شركت انحصاری تشكیل دادند كه حق استعمار ویرجینیا را بین خویش تقسیم می كردند. در حالی كه كمپانی بریستول، ویرجینیای شمالی با نام انگلستان جدید را در سال 1620 اشغال كرد؛ كمپانی لندن، ویرجینیای جنوبی را در اختیار گرفت كه شامل مریلند و كارولینا می شد. بدین ترتیب، اولین گروه استعماری با حمایت كمپانی لندن در آوریل سال 1607 به خور چساپیك، ویرجینیا، رسید. این منطقه، حدود بین سرزمین های شمالی و جنوبی، بین بهره برداری های كوچك و متوسط و املاك بزرگ و كشتزارهای مخصوص گونه های حاره ای و زیرحاره ای مانند پنبه، تنباكو و شكر را مشخص می كرد. در ادامه، ناخدا نیوپورت (39) پس از دریانوردی به سمت بالا، در سواحل رودخانه ی جیمز (40) شهر جیمزتاون (41) را تأسیس كرد كه پس از مدتی به دلیل مالاریا متروكه ماند. شایان ذكر است كه اهداف اصلی كمپانی لندن، تغییر مذهب بومیان، كشف رسوبات طلا و جست و جوی مسیر آسیا بود، اما نه به طلایی برخورد و نه رودخانه ی جیمز به اقیانوس آرام راه برد.
اولین مستعمره نشینان ویرجینیا ( شوالیه های مخلوع، محكومان سابق و صنعتگران ) چنان تحت تأثیر گرسنگی و بیماری ناشی از دریانوردی از اروپا به آمریكا واقع شده بودند كه در بهار سال 1608 تنها 53 انگلیسی زنده به این مستعمره رسیدند، آن هم به لطف ناخدا جان اسمیت (42) كه بومیان را آرام كرده و برای بقای آنها به كشت ذرت پرداخته بود. با اینكه در سال های 1608 و 1609 نیروهای كمكی اعزام شدند، اما اوضاع همچنان وخیم بود. طی سال ها، این مستعمره به لطف تلاش مستعمره نشینان سرپا ماند، اما این كافی نبود. امور در سال 1613 به طور بنیادین تغییر كرد. در این زمان جان رولف (43)، همسر شاهزاده ی سرخپوست پوكاهونتاس (44)، گونه ای تنباكو به دست آورد كه مورد توجه مصرف كنندگان انگلیسی واقع شد و در مدت چندین سال صادرات آن به سرعت رشد كرد.
بردگان سیاه از سال 1619 برای جبران كمبود نیروی كار محلی مورد استفاده قرار گرفتند با وجود این برده داری، تا اواخر قرن هفدهم، عنصری كلیدی برای حیات مستعمره محسوب نمی شد. از این تاریخ به بعد، انگلستان مهاجرت خدمتكاران سفیدپوست را ممنوع اعلام كرد. كمپانی رئال آفریقایی (45)، مختص تجارت برده، اوضاع خویش را بهبود بخشید. در ادامه، سقوط قیمت تنباكو، كشاورزان كوچك را نابود كرد، اما كشتكاران بزرگ كه از نیروی كار برده استفاده می كردند، آسیبی ندیدند. براساس نظر رابرت فوگل (46) و استنلی انگرمن (47) برده داری سیستمی نامعقول نبود كه توسط كشتكارانی حفظ شده باشد كه نگران یا آگاه از منافع اقتصادی خویش نبودند، بلكه واقعیت این بود كه خرید برده، نوعی سرمایه ی سودده بود كه بازده آن با سایر فعالیت های تولیدی مقایسه می شد.
ویرجینیا بین سال های 1615 و 1625 متحمل تغییری اساسی شد. این منطقه، از مستعمره ای ویران ( كه تحت نظام سخت و منفور توسط مستعمره نشینان اداره می شد ) به منطقه ای نیرومند مبدل شد كه با استفاده از سیستم مالكیت خصوصی به شكوفایی رسید. هرچه كمپانی لندن با خدمتكاران بیشتری قرارداد می بست، تعداد خدمتكارانی كه به شركای مستاجر مبدل می شدند، نیز بیشتر می شد؛ تا حدی كه تا سال 1619 مزارع اجاره داده شده تا 30 كیلومتر در سواحل رودخانه ی جیمز گسترش یافتند. در آن زمان، حدود هزار نفر در این مستعمره زندگی می كردند. از سال 1618، این شركت سیستم تخصیص مزایای خویش را عملی كرد كه شامل واگذاری 20 هكتار به مهاجرانی بود كه پول سفر را پرداخت می كردند یا مسافرانی كه كرایه ی سفر یك مهاجر را تقبل می كردند.
آن سال، كمپانی لندن به حاكم دستور داد تا حقوق و نظام قانونی انگلیس را به مستعمره منتقل كند. همچنین مجلس نمایندگی با توانایی ترویج قوانین محلی ایجاد شد. البته قوانین محلی باید در انگلستان به تصویب شركت نیز می رسید. در جولای 1619، 22 « بورژوا » دو تا برای هریك از یازده محله ی مستعمره، به واسطه ی رأی گیری از تمامی مردان بیش از 17 سال انتخاب شدند. از نظر مورخان آمریكای شمالی، این رویداد آغاز دموكراسی و حكومت مردم بر مردم در ایالات متحده بود. آشكار است كه این مجلس انتخابی، كه تنها وظیفه ی رسمی آن این بود كه پارلمانی محلی برای كمك به حاكم باشد، راه زیادی را برای دستیابی به حكومت دموكراتیك پیش رو داشت، چرا كه كمپانی لندن بیشتر از مجلس قدرت داشت. البته با اتخاذ این مسیر، امكان توسعه ی سریع حكومت نمایندگی و جمهوری خواه، به ویژه از زمان استقلال به بعد فراهم آمد. یكی از قیود زندگی استعماری فعالیت سرخپوستان بود، اما ارتباط با آنها زیاد آسان نبود. در سال 1622 یك حمله ی سرخپوستی بخش اعظم زیرساخت های اطراف جیمزتاون را نابود كرد. 300 مرد، زن و كودك كشته شدند و درآمدها تا سه سال تعطیل شد. پس از محكوم كردن سهامداران و روند دادرسی مربوط، در سال 1624 شاه كمپانی لندن را منحل كرد و ویرجینیا به یك ایالت سلطنتی و مستعمره ی دربار انگلیس مبدل شد. این اتفاق از دست رفتن خودمختاری حاصل را به دنبال نداشت، اما از آن پس حاكم و شورا را پادشاه منصوب می كرد. در سال 1625، مستعمره نشین ها نقشه ای را علیه بومیان طراحی كردند. این نقشه بیش از هزار قربانی برجای گذاشت، اما امكان دستیابی به بخش اعظم سرزمین های بومیان را برای مستعمره نشینان فراهم آورد.
مریلند، دومین مستعمره پس از ویرجینیا در جایی كه سر جرج كالورت (48)، لرد بالتیمور (49) مقرر كرده بود، تأسیس شد. لرد بالتیمور زمانی كه به دلایل مذهبی از انگلیس اخراج شد، مكانی را از شاه تقاضا كرد تا هم كیشان خویش را به آنجا منتقل كند. پس از مرگ او، لرد بالتیمور دوم گروهی را ترتیب داد كه همراه با 220 مستعمره نشین، از جمله ژزوئیت ها، در سال 1634 در مریلند مستقر شدند. با گذر زمان پروتستان ها اكثریت مستعمره نشینان را تشكیل دادند و در سال 1649 مجمع مریلند قانون تساهل مذهبی را تصویب كرد. این قانون پس از كشمكش بین كشاورزان كوچك پروتستان و فئودال های كاتولیك منحل شد.
تأسیس انگلیستان جدید، در ایالت كنونی ماسوچوست، با توسعه ی پوریتانیسم (50) پیوند دارد. پوریتانیسم گونه ای افراطی از كلیسای انگلیكان است كه اصلاحات عمیق پروتستانی را در دست داشت. كشمكش با كلیسای رسمی موجب شد كه پوریتان ها در 1609 به لیدن (51)، هلند، تبعید شوند و از آنجا امتیاز كمپانی ویرجینیا را به دست آورند و در آمریكا مستقر شدند. جمعی از تاجران لندنی، گروهی را فراهم كردند كه سفر كشتی می فلاور (52) و زائرانش را در پی داشت. در 11 نوامبر سال 1620، 101 زائر ( به این نام خوانده می شدند تا بی وطن بودن آنها مشخص شود )، به دماغه ی كاد (53)، خارج از حوزه ی قضایی ویرجینیا رسیدند. با ورود به مكانی متفاوت با قبل، مستعمره نشینان در مورد آینده ی خویش شور كردند و پیمانی را امضا كردند مبنی بر اینكه با تكیه بر آرای اكثریت حكومتی خودمختار تشكیل دهند. همان طور كه موریسون (74)، كوماجر (55) و لوچتنبرگ (56) نشان می دهند، پیمان می فلاور در سال 1620 و مجلس ویرجینیا در سال 1619، دو سنگ بنای عمارت بنیادین و دموكراتیك ایالت متحده را تشكیل می دهند.
مستعمره نشینان در پلیموث (57) استقرار یافتند و در آنجا با شرایط بسیار سختی مواجه شدند، به طوری كه اولین زمستان جان نیمی از زائران را گرفت، با وجود این زمانی كه می فلاور در آوریل سال 1621 در حال بازگشت به انگلستان بود، هیچ یك از زائران حاضر به سوار شدن به كشتی نشدند. با ورود اسكوانتو (58) به جمع مستعمره نشینان، شرایط آنها تغییر كرد. اسكوانتو یك بومی بود كه به آنها ماهیگیری و كشت ذرت را آموخت. در اكتبر همان سال آنها محصول فراوانی را به دست آوردند و سپس اولین جشن شكرگذاری را برگزار كردند. اتحاد بین سرخپوستان وامپانواگ (59) كه رئیس قبیله ی آنها ماساسُیت (60) نام داشت، شرایط مستعمره را پیچیده تر كرد، چرا كه در طول زمان معین، درآمد مازاد كافی برای توزیع بین ساكنان به دست نیامد. ده سال اولیه بسیار سخت بودند. با این حال، در سال 1626 مستعمره نشین ها قرضی را كه باید به خاطر تأمین بودجه ی سفرشان به كمپانی لندن پرداخت می كردند، باطل كردند. در سال 1628 مستعمره ی كوچكی در سلیم (61) مستقر شد و از سال 1630 سیر امور سرعت یافت. در همان سال ناوگانی با هفده كشتی و هزار سرنشین به سوی انگلستان جدید حركت كرد و بوستون و شش اقامتگاه اطراف آن تأسیس شد. در سال 1640، انگلستان جدید 22500 ساكن داشت كه در مقایسه با 5000 نفری كه در ویرجینیا و مریلند مستقر بودند، رقم بزرگی به نظر می رسید.
در سال 1629، كمپانی نوپای باهیا دِ ماساچوست (62) امتیازات مهمی را از چارلز اول (63) به دست آورد. این امتیازات وضعیتی مستقل از انگلستان را به مستعمره بخشید. سهامداران كه به عنوان مردان آزاد شناخته می شدند، به رأی دهندگان مبدل شدند و شورایی عمومی (64) مبتنی بر نمایندگی و تصدی مسائل قانون گذاری تشكیل دادند. اعضای این شورا مانند حاكم نایب - حاكم و نمایندگانش سالانه انتخاب می شدند. نه پادشاه و نه پارلمان لندن نمی توانستند در قوانین حكومت محلی دخالت كنند و تنها اعضای كلیسا حق دخالت داشتند؛ این موضوع غیرپوریتان ها را از هرگونه مشاركت سیاسی محروم می كرد. در سال 1641، منشور آزادی به تصویب رسید كه اظهارنظر سوگندخوردگان، تصویب مالیات توسط نمایندگان شهری، مجازات منصفانه برای محكومان به مرگ، ممنوعیت شكنجه و مساوات بین خارجیان را شامل می شد. تمامی متصدیان این مناصب، چه اجرایی و چه قانون گذاری، سالانه انتخاب می شدند و این موضوع، به سیستم انتخاباتی انگلستان جدید، چنان ویژگی برجسته ای اعطا كرد كه در بسیاری از مستعمرات سیزده گانه از الگوی آن پیروی شد. پوریتانیسم فعالیت های روزانه را هدایت می كرد و زمین ها بین اجتماعاتی تقسیم می شد كه یك روحانی در رأس آنها قرار داشت. در این دوره، تحصیلات مورد توجه قرار گرفت. در سال 1638، كالج هاروارد (65) تأسیس شد و در سال 1639، چاپخانه ی كمبریج آغاز به كار كرد. در سال 1643، كنفدراسیون انگلستان جدید (66) یا مستعمره های متحده ی انگلستان جدید (67) با مشاركت پلیموث، ماساچوست، كِنتیكِت (68) و نیوهِیون (69) ساخته شدند. هدف اصلی آنها دفاع در برابر حملات بومیان، هلندی ها یا فرانسوی ها بود. علی رغم كشمكش های مرزی بین مستعمره ها، این اتحاد حفظ شد و در جنگ با بومیان در 1676-1675 نقشی حیاتی داشت.
قبل از سال 1640، سه مستعمره ی دیگر پوریتان ساخته شد كه موجبات تشكیل دو ایالت از ایالات مدرن این اتحاد را فراهم آورد. در سال 1636، یك گروه پوریتان به رهبری كشیشان جان كاتن (70) و توماس هوكر (71) به سمت غرب ( رودخانه ی كِنتیكِت ) حركت كرد و در آنجا ویترزفیلد (72) و هارتفورد (73) را بنیان نهاد. در سال 1637، تاجر لندنی تئوفیلوس ایتون (74) و كشیش جان داونپورت (75) در نیوهیون مستقر شدند. با اینكه آنها تا سال 1662 از كِنتیكت جدا ماندند، دامنه ی نفوذشان تا هر دو كرانه ی لانگ آیلند (76) گسترده شد. مستعمره ی رود آیلند (77) كه در سال 1647، شامل پراویدنس (78)، نیوپورت (79) و پورتسموث (80) می شد، در آغاز توسط چهار گروه مختلف از بدعت گذاران پوریتان ساخته شد. تا سال 1680، همه ی مستعمره ها عملاً مستقل از انگلستان بودند، اما در سال 1691، دربار كنترل آنها را در دست گرفت. در سال 1622، پس از پیمان انگلستان جدید، نیوهمپشایر (81)، بین رودخانه های مریمك (82) و كنبك (83) تأسیس شد.
هلندی ها و سوئدی ها سعی كردند بین انگلستان جدید و ویرجینیا مستقر شوند. آنها موفقیت چندانی نداشتند اما در نهایت انگلیسی ها جذب این مستعمره ها شدند. در سال 1602، كمپانی هلندی هند شرقی (84) تأسیس شد. این شركت تجاری بسیار نیرومند بود و با پرتغالی ها در آسیا رقابت می كرد؛ بنابراین، در تلاش برای كاهش هزینه ها، تصمیم گرفت كه مسیر آن سوی اقیانوس اطلس را جست و جو كند. ملوان انگلیسی هنری هادسون (85)، در خدمت این شركت، در سال 1609 به مَنهَتَن رسید و رودخانه ای را طی كرد كه تا مركز فدراسیون ایروكسا (86)و نواحی غنی از پوست خزِ سان لورنزو، به نام او منسوب شد. اگرچه این شركت علاقه ای به مشاركت در تجارت پوست نداشت، برخی از هلندی ها به این كار پرداختند. بعدها فرماندهان بلاك (87) و می (88)به كاوش در ساحل از دماغه ی مِین تا دماغه ی دلاویر (89) پرداختند و برخی از تاجران هلندی شروع به تعویض تولیدات خویش با پوست خز و سایر محصولات زراعی متعلق به بومیان و مستعمره نشینان انگلیسی كردند.
در سال 1621، كمپانی هلندی هند غربی (90) تأسیس شد كه ادعای سرزمین بین دماغه ی كاد و رودخانه ی دلاویر را مطرح كرد و در سال 1623 برخی از مستعمره نشینان هلندی قلعه ی ناسائو (91)، در گلاستر (92) ( نیوجرسی ) و در سال 1624 قلعه ی اورنج (93) ( آلبانی (94) ) را ساختند. در سال 1626 قلعه ی آمستردام (95) در منهَتن به شكلی منسجم تأسیس شد و همراه با آبادی های هارلم (96) و بروكلین (97) و سایر آبادی های مجاور به مركز هلند جدید مبدل شد. هلند جدید به لطف تجارت پوست رونق پیدا كرد. در سال 1653 ساكنان آن به 2000 نفر رسید و یك حاكم و شورای منتخب كمپانی اداره ی آن را در دست گرفتند ( این مستعمره هیچ نهاد نمایندگی در اختیار نداشت ). بین حاكمان هلندی، پیتر استویوسانت (98) به چشم می خورد كه هلند جدید را تا ساحل مجاورش گسترش داد. این امر در مورد سوئد جدید، در سواحل دلاویر كه در سال 1655 الحاق شد، صادق بود. شاه گوستاو آدولف دوم (99) ساخت كمپانی سوئد جدید (100) را به جریان انداخته بود. این شركت مستعمره ای به نام خویش تأسیس كرد كه بعدها به نام دلاویر شناخته شد. در سال 1638 گروهی تحت فرماندهی پیتر مینیویت (101) به خور دلاویر رسید و قلعه ی كریستینا (102) را بنیان نهاد. ساكنان این قلعه سوئدی ها و فنلاندی ها بودند. چارلز دوم تصمیم گرفت كه مستعمره های هلند را به برادرش جیمز (103)، دوك یورك، اهدا كند و در اواخر آگوست سال 1664، ناوگانی انگلیسی در برابر آمستردام جدید قرار گرفت تا حصول آن را تسریع كند؛ هدفی كه به زودی محقق شد. بدین ترتیب حضور هلندی ها در منطقه به پایان رسید و منطقه به نیویورك مبدل شد. در آن زمان 1500 نفر در شهر و 7000 نفر در كل مستعمره ساكن شدند، البته تعداد ساكنان انگلستان جدید به 70000 نفر می رسید. در سال 1685، زمانی كه جیمز دوم به تخت سلطنت نشست، نیویورك به مستعمره ی سلطنتی انگلیس مبدل شد.
پس از تسخیر هلند جدید، دوك یورك به دو نفر از دوستانش، سر جرج كارترث (104) و لرد بركلی (105) سرزمینی را بین رودخانه های دلاویر و هادسون اهدا كرد كه بعدها مستعمره ی نیوجرسی نام گرفت. این پیمان مقرر می كرد كه این مستعمره در اختیار یك حاكم قرار می گیرد كه شورایی انتخابی او را یاری می كند و آزادی مذهبی در آن وجود خواهد داشت. در سال 1674، بركلی نیمی از نیوجرسی را به دو كوآكر (106) فروخت كه آنها نیز آن را به هم كیش خویش ویلیام پن (107)، بنیانگذار پنسیلوانیا اجاره دادند. پن به جامعه ی دوستان (108)، یا همان كوآكرها، تعلق داشت كه ماهیت خداوند را در درون هر انسان جست و جو می كردند. پن مستعمره ای تحت مالكیت خویش می خواست تا بتواند آزادی سیاسی و مذهبی را رواج دهد و در سال 1681، ایالت پنسیلوانیا را تأسیس كرد، جایی كه بعدها نیز فیلادلفیا را در آن بنیان نهاد. پنسیلوانیا از همان بدو تأسیس، آزادترین منشور جهان را در اختیار داشت و مجازات مرگ را تنها به قاتلان اختصاص می داد. بی شك، قوانین آن در انگلستان رد شد و در سال 1717، به دلیل جدیت خویش از سایر مستعمره ها متمایز شد.
بازگشت سلسله ی استوارت (109) و نشستن چارلز دوم به تخت سلطنت نه تنها به سیاست استعماری انگلیس محتوایی غنی بخشید، بلكه گسترش مرز جنوبی را كه كارولینا نام گرفت تسریع كرد. گروهی متشكل از هشت طلایه دار و سیاستمدار به رهبری سرجان كالتِن (110)، ( مزرعه دار ثروتمند باربادوس ) و آنتونی اشلی كوپر (111) مالكیت سرزمین های واقع در 31 درجه تا 36 درجه شمالی را از پادشاه دریافت كردند و این سرزمین سال بعد كل نوار بین دیتونا (112)، فلوریدا و مرز بین ویرجینیا و كارولینا را دربرگرفت. اعضای گروه در همكاری با جان لاك (113)، كنت شافتسبری (114)، نوعی قانون اساسی دربار آریستوكرات را تحمیل كردند كه قصد ایجاد سیستمی فئودال بر مبنای اشراف لاتیفوند محلی، را داشت. برخلاف سایر مستعمره ها در این مجمع تنها اشراف و مالكان می توانستند شركت كنند. در سال 1670، چارلزتاون (115) تأسیس شد كه مركز مستعمره نام گرفت. با ورود پروتستان های فرانسوی، اسكاتلندی و ایرلندی به این مستعمره نوعی ویژگی جهان شمول پیدا كرد. در اوایل قرن هجدهم در این مستعمره 5000 نفر زندگی می كردند كه نیمی از آنها بردگان آفریقایی بودند. در جنوب، ساكنان شروع به تأمین موادغذایی برای هند غربی كردند و همچنین به تولید پوست پرداختند. بدین ترتیب، به سمت آپالاچس (116)، به ویژه الاباما (117) پیشروی كردند. كشت برنج و نیل، محور فعالیت اقتصادی مستعمره بود. این شرایط متفاوت از شمال بود كه ماجراجویان انگلیسی و گروهی از سوئیسی - آلمانی ها در آن ساكن شده و برن جدید (118) را ساخته بودند. كارولینای شمالی فقیرتر و مساوات طلب تر از كارولینای جنوبی بود و هیچ كشتزار یا برده ای نداشت. در سال 1729، تمامی مالكان بومی كارولینا، جز لرد گرانویل (119)، زمین های خویش را به دربار فروختند و موجبات تشكیل ایالات سلطنتی كارولینای شمالی و جنوبی را به وجود آوردند كه هریك را یك حاكم سلطنتی اداره می كرد. جورجیا (120) آخرین مستعمره از مستعمرات سیزده گانه بود كه در قرن هجدهم، جیمز اگلترپ (121)، بنیان گذار شهر ساوانا (122) در سال 1733 آن را تأسیس كرد. در این مستعمره، سكونتگاه های دوستانه ی اولیه رها شدند و سیستم كشت و كار كارولینای جنوبی به كار گرفته شد. در سال 1752، جورجیا نیز به دربار وابسته شد.
فرانسوی ها، از كانادا، تا می سی سی پی پیشروی كردند با این تصور كه این نقطه كلید ورود به اقیانوس آرام است. بدین ترتیب، مستعمره ای را در لوئیزیانا تشكیل دادند كه سال ها عمر كرد و از پیشروی انگلیسی ها تا غرب و خلیج مكزیك جلوگیری كرد، اما آتش منازعات بین مستعمره نشینان انگلیسی و فرانسوی را به ویژه در قرن هجدهم، شعله ورتر ساخت. فرانسوی ها به دنبال مسیری جایگزین برای سان لورنزو بودند و زمانی كه می سی سی پی را یافتند، راه ارتباطی باشكوهی را بین املاك خویش در آمریكای شمالی و كارائیب یافتند. ژان نیكُلت (123) (ژزوئیت ) از اولین كاوشگران می سی سی پی بود و پس از حضوری موقتی در میان بومیان نیپیسینگ (124)، در سال 1634، به دریاچه ی میشیگان (125) حمله كرد و از تقاطع رودخانه های سان لورنزو و می سی سی پی عبور كرد. در دهه ی 1660، برخی ژزوئیت ها مشتاق این سرزمین ها شدند و در سال 1673 حاكم فرونتناك (126) گروهی را ترتیب داد تا این رودخانه ی بزرگ را به رهبری ماركت (127) ژزوئیت و لوئی ژولیه (128) درنوردد. هر دو بیش از هزار كیلومتر را به سمت پایین طی كردند تا به رودخانه ی آركانزاس (129) رسیدند و با تصور اینكه در قلمرو اسپانیا هستند، تصمیم به بازگشت گرفتند. نتیجه ی اصلی سفر این بود كه می سی سی پی وارد اقیانوس آرام نمی شود و فقط به خلیج مكزیك راه دارد.
در سال 1682، شوالیه دُلا سَل (130) به خروجی رودخانه ی می سی سی پی رسید و به نام پادشاه مالكیت این سرزمین ها را اتخاذ كرد و آنها را لوئیزیانا نامید. این سرزمین بسیار وسیع و در میان دریاچه های بزرگ (131) و خلیج مكزیك بود و از كوه های آلگانی (132) تا مرز اسپانیای جدید كشیده شده بود و در بین قلمرو انگلستان و اسپانیا قرار می گرفت. دلا سل در جست و جوی حمایت سلطنت به فرانسه بازگشت و برای استعمار خروجی می سی سی پی به آنجا بازگشت، اما مسیر بازگشت را به اشتباه رفت و به تكزاس رسید. در آنجا بیشتر خدمه ی وی جان سپردند و او نیز به دست دو تن از مردانش به قتل رسید. استعمار لوئیزیانا جایی كه محل رشد اقتصاد كشاورزی بود، در اوایل قرن هجدهم با استفاده از جنگ جانشینی اسپانیا صورت گرفت. موبایل(133) در سال 1711 تأسیس شد و نیواورلئان (134) در سال 1718. شركت های تجاری بسیاری مانند كمپانی اسكاتلندی جان لو (135) به استعمار منطقه پرداختند، اما در سال 1731، كل منطقه به ایالت سلطنتی مبدل شد. بسیاری از معاهده های صلح اروپا در قرن هجدهم قلمروهای موجود را تقسیم كردند. براساس معاهده ی صلح پاریس در سال 1763، اسپانیا بخشی از لوئیزیانا را به عنوان غرامت تحویل فلوریدا به انگلستان، از فرانسه دریافت كرد، اما در سال 1783، آن را برگرداند. شایان ذكر است كه معاهده ی پاریس نقشه ی استعماری را به هم ریخت. فرانسه بخشی از كانادا و سرزمین های واقع در شرق می سی سی پی، به جز نیواورلئان را به انگلستان واگذار كرد و اسپانیا، كلنیا دو ساكرامنتو در ریو دلا پلاتا را به پرتغال بخشید. در سال 1800 اسپانیا بخشی از لوئیزیانا را به فرانسه برگرداند و در نهایت در سال 1803، ناپلئون در ازای قیمتی گزاف آن را به ایالات متحده فروخت.
كانادا
فرانسه ی جدید از آغاز قرن هفدهم محرك مهمی به شمار می آمد. در سال 1608، ساموئل دو شامپلن (136)، در كبك، مركز گسترش گال ها در منطقه، مستقر شد. اگرچه شامپلن با بومیان هورن (137) علیه ایروكس ها (138) متحد شد، تمایل اندكی به توسعه ی مستعمره نشان داد، به طوری كه تا سال 1628 ابتكار عمل فرانسویان اندك بود. دو هدف استعمار فرانسه، تغییر مذهب سرخپوستان و تجاری سازی پوست سگ آبی، سمور و سایر حیوانات بود. در سال 1629، انگلیسی ها كبك را اشغال كردند و سه سال بعد در ازای مقداری پول آن را برگرداندند؛ بنابراین، فرانسه این ناحیه را به عنوان چشم انداز جدید راهبردی در نظر گرفت. از نیمه ی دوم قرن، منازعات فرانسه با انگلستان بر سر املاك كانادا و انگلستان جدید آغاز شد كه با جنگ های اروپاییان در آمریكا و كارائیب همزمان بود. این امر برای مثال در جنگ شاه ویلیام (139) از 1688 تا 1697 روی داد كه مقارن با جنگ پیمان آزبورگ (140) بود و با معاهده ی صلح ریسویك (141) به پایان رسید. در این فرصت، فرانسوی های متحد با بومیان به مستعمره های انگلیس حمله كردند. انگلیسی ها این اقدام را با تسخیر پورت رویال (142) و كبك در سال 1690 پاسخ دادند، با این حال این اتفاق به معنای اشغال دائمی آنها نبود.
روند استعمار در اختیار شركت های تجاری متفاوتی قرار گرفته بود. بیشتر آنها با تحول نادرست كسب و كار استعماری ورشكست شدند. تنها استثنا، كمپانی سین اسوسیادوس (143) بود كه كاردینال ریشلیو (144) آن را تأسیس كرد و تا سال 1663 شرایط انحصاری خود را حفظ كرد. در این سال كانادا، تحت لوای پادشاه فرانسه لویی چهاردهم (145) به ایالتی سلطنتی مبدل شد. از آن پس، حاكم یا فرمانده ی كل، مسئولیت دفاع و ارتباط با بومیان و خارج را بر عهده گرفت، در حالی كه قضاوت، سیاست و امور مالی بر عهده ی یك مدیر بود. حاكم كل در كبك مستقر بود و نمایندگانی در مونترئال، تروا ریویر (146) و كیپ برتون ( 147) داشت. همچنین یك اسقف، فرانسوا دو لاوال (148) نیز منصوب شد كه در رأس كلیسای استعماری قرار داشت و اولین دانشگاه كانادا را بنیان نهاد. در قرن هجدهم حكومت استعماری دچار تغییرات اندكی شد. شاید مهم ترین آنها تأسیس شورای عالی (149) در سال 1703 بود. این شورا سازمانی مشورتی برای حاكم و متشكل از یك مدیر، یك اسقف، چهار تا دوازده رایزن، چهار دستیار، یك مشاور حقوقی و یك كاتب بود.
در سال 1635، كانادای فرانسه 2000 مستعمره نشین داشت كه در اواخر قرن هفدهم تعدادشان به 20000 رسید، رقمی كه بسیار كمتر از 250000 نفری بود كه در مستعمرات سیزده گانه ساكن بودند. در سال 1763، زمانی كه این منطقه به انگلستان تحویل داده شد، 65000 جمعیت داشت كه بین محیط روستایی و سه شهر كبك ( 15000 نفر )، مونترئال (4000 ) و تروا ریویر تقسیم شده بودند. فرانسوی ها، برخلاف شرایطی كه در مستعمرات سیزده گانه وجود داشت، سرزمینی وسیع، با شرایط ارتباطی نامناسب و جمعیت اندك را انتخاب كرده بودند. با وجود تلاش های دربار فرانسه برای جذب جمعیت در كانادا، تراكم جمعیت آن، بسیار كمتر از تراكم جمعیت آمریكای اسپانیا بود. می توان گفت فرانسه ی جدید غولی با پاهای سفالی بود و بنیان های ضعیفی داشت. همانند آمریكای اسپانیا، در مستعمره های فرانسه نیز مسیحی كردن بومیان دارای اهمیت بود؛ گواه این واقعیت این است كه حدود یك چهارم سرزمین كانادا به كلیسا تعلق داشت. این سرزمین با ارگانیسم های كلانشهر ( فرانسه ) اداره می شد و میدان عمل مقامات ساكن در آن منطقه، بسیار محدود بود. اقتصاد استعماری فرانسه حول تجارت پوست می چرخید و این موضوع امكان حضور مردان مجرد زیادی را در كانادا فراهم كرد. وصلت با بومیان، به ویژه با بومیان آلگونكینو (150) واقعیتی بود كه در این منطقه مقبول تر از دنیای انگلیسی بود. علی رغم تلاش كلانشهر برای ایجاد جامعه ای اربابی، ساخت این جامعه برای فعالیت اقتصادی در آمریكا امكان پذیر نبود. بنابراین موجبات ظهور جامعه ای آزاد و مساوات طلب در این ناحیه فراهم شد. با این حال امكان ریشه كن كردن نگرش های اشرافی وجود نداشت.
در حالی كه انگلیسی ها بر كشتزارها و ماهیگیری، پرتغالی ها و اسپانیایی ها بر استخراج معدن و كشاورزی متمركز بودند، فرانسوی ها به شكار و ماهیگیری می پرداختند. این موضوع سبب می شد كه فرانسه ی جدید بسیار وابسته به كلانشهر عمل كند و بخش اعظم نیازهایش از سوی كلانشهر تأمین شود. در مجموع می توان گفت كه اقتصاد این منطقه، انتظارات كلانشهر مبنی بر بازده خوب مستعمره هایش را تأمین نمی كرد. از طرفی نه تجارت پوست و نه ماهیگیری، اقدامات مناسبی برای جذب اقتصادی به شمار نمی آمدند و از طرف دیگر كمبود نیروی كار تولیدات كشاورزی و دامی را محدود می كرد، تا حدی كه در سال 1740، این بخش به كلی متروكه ماند و شاغلان آن زندگی در شهرها را ترجیح دادند.
در قرن هجدهم گال ها پیشروی كردند و توانستند از فرانسه ی جدید در برابر حملات مداوم انگلیسی ها دفاع كنند. آنها سیستم سنگربندی گسترده ای را ایجاد كردند كه باید موارد زیادی را در نظر می گرفت: متوقف كردن انگلیسی ها و حفظ بومیان در كنار خود؛ باز گذاشتن راه های ارتباطی با لوئیزیانا از طریق می سی سی پی؛ و ادامه دادن كاوش ها به سمت غرب. بدین ترتیب موقعیت آنها بین دریاچه های هیوران (151) و میشیگان تقویت شد و در آنجا قلعه ی پونچارترین (152) را در دترویت تأسیس كرده و محدوده های متعددی را بین دریاچه های بزرگ و مسیر فوقانی می سی سی پی ایجاد كردند. در راهبرد جهانی فرانسه، ارتباط با بومیان بسیار مهم بود و در سال های اولیه ی قرن، گام های مهمی در راستای تقویت آن برداشته شد، مانند امضای معاهده ی صلح با ایروكس ها یا تلاش برای برقراری ارتباط زیاد با قبایل اوهایو (153) ایندیانا (154) و ایلینوی (155). در آن زمان، برخورد بین فرانسه و انگلیس در جنگ جانشینی اسپانیا، بهانه ی جدیدی به دست انگلیس داد تا به كانادا حمله كند و قدرت كبك و مونترئال را در سال 1711، به دست گیرد. با قرارداد اوترخت انگلستان ترانُوا، آكادی (156) ( اسكاتلند جدید ) و خور هادسون را به دست آورد و برای همیشه در كانادا مستقر شد.
فرانسوی ها سعی كردند تا شكست خویش را جبران كنند و بنابراین، به سمت غرب، شمال ( به سوی دریاچه ی وینیپگ (157) ) و جنوب ( به سوی نبراسكا (158)، وایومینگ (159) و مونتانا (160) ) پیشروی كردند. آنها برای دفاع از مسیر ارتباطی با لوئیزیانا، 60 قلعه بین مونترئال و نیواورلئان ساختند، اما جنگ جانشینی اتریش (161) دگر بار كشمكش های میان انگلیسی ها و فرانسوی ها را در منطقه بیدار ساخت. این زدوخوردها با نتایج متغیری ادامه داشت تا اینكه در سال 1758، ویلیام پیت (162) حكومت لندن را در دست گرفت و تهاجمی تمام عیار علیه املاك فرانسه ترتیب داد. در آن سال، نیروهای انگلیسی لوئیسبرگ (163) ( واقع در خروجی سان لورنزو )، فورت فرونتناك (164) و فورت دوكِن (165) را تسخیر كردند. بدین ترتیب مسیر ارتباطی با لوئیزیانا از دست فرانسویان خارج شد و در سال بعد نیز كبك و مونترئال به دست انگلیسی ها افتاد. با معاهده ی پاریس در سال 1763، فرانسه كانادا، توباگو و دومینیكا را از دست داد، اما گودالوپ (166) مارتینیكا را به دست آورد. بدین ترتیب، ماجراهای فرانسه در آمریكای شمالی به پایان رسید، با این حال در سال های بعدی فرانسویان سعی كردند با كمك شورشیان مستعمرات سیزده گانه و با پروژه ی استقلال طلبی خویش، ضربه هایی را به انگلیس وارد آورند.
تسخیر كانادا مجموعه ای از مشكلات و چالش ها را برای حكومت استعماری انگلیس به دنبال داشت، چرا كه این تسخیر سرزمین های وسیعی با ساكنان فرانسوی زبان كاتولیك را در اختیار انگلیس قرار داده بود و انگلیس هیچ گونه سیستم مدیریتی برای اداره ی آنها در اختیار نداشت. گزینه ها فراوان بودند، اما ممكن بود نتایج ناخوشایندی به همراه داشته باشند. الحاق مذهب و زبان انگلستان به شكلی عمومی شرایطی از اعتراض و نارضایتی را بین مستعمره نشینان ایجاد می كرد. گزینه ی دیگر الحاق كانادا به مستعمرات سیزده گانه بود، اما این كار به جای اینكه به سود دربار باشد، تنها به منافع مستعمره نشینان كمك می كرد، چرا كه موقعیت آنها را علیه سیاست سلطنتی و پیوند استعماری بهبود می بخشید و زمینه ی نزاع را فراهم می آورد. به این ترتیب، تصمیم بر این شد كه شرایط فعلی حفظ شود. این سیر فكری در سال 1763، بیانیه ی سلطنتی (167) را تصویب كرد كه یك حاكم یا فرمانده ی كل را برای اداره ی مستعمره منصوب می كرد. بعدها یك مشاور و مجمعی متشكل از فرانسویان و انگلیسی ها این حاكم را همراهی كردند. در حالی كه فرانسوی ها در یك نقطه مانده بودند، تعداد اندكی از مهاجران مستعمرات سیزده گانه حاضر به جابه جایی شدند. در سال 1774، خطوط كلی مستعمره با تصویب آیین نامه ی كبك (168) معین شد. براساس این آیین نامه فرانسوی ها زبان خویش را به صورت رسمی و فرهنگ و حقوق مدنی خویش را در صورت عدم مغایرت با حقوق جزایی انگلیس حفظ می كردند. علاوه بر این، كبك نامی كه به فرانسه ی جدید داده شد، می توانست تا اوهایو و می سی سی پی گسترش پیدا كند. این آیین نامه با استقبال كانادایی ها مواجه شد، اما در مستعمرات سیزده گانه كه رهبرانشان الحاق كانادا به قلمرو خویش را انتظار داشتند، با اقبال چندانی رو به رو نشد. زمانی كه مستعمرات سیزده گانه مستقل شدند، شمال كه از پادشاه حمایت می كرد از جنوب جدا شد. علاوه بر این، پادشاهان متعدد مستعمرات سیزده گانه به كانادا پناهنده شدند و پس از آن اجتماعات انگلیسی و فرانسوی را شكل دادند كه آیین نامه ی قانون اساسی (169) در سال 1791 به آنها مشروعیت بخشیده بود و وجود كانادای علیا و كانادای سفلی را به رسمیت می شناخت.
حوزه ی كارائیب
در كارائیب، انگلیسی ها، فرانسوی ها و هلندی ها و همچنین دانماركی ها، استعمار را بر مبنای وجود مالكان و كشتكاران بزرگ قرار دادند كه به كشت نیشكر مشغول بودند و نیروی كار برده را به استثمار می كشیدند. در جزایر آنتیل و بقیه ی قسمت های آمریكا، نیشكر اصلی ترین كشت بردگان بود و بین 60 تا 70 درصد آفریقایی های دنیای جدید در مستعمره های شكر اروپایی مشغول كار بودند. علی رغم آن، اولین ارتباط با این منطقه توسط دزدان دریایی و قاچاق برقرار شد. بعدها آنها سعی كردند تا جزایر خالی از سكنه را اشغال كنند و یا در صورت امكان، اسپانیایی ها را با سوءاستفاده از مواضع آسیب پذیرشان از این ناحیه اخراج كنند. كارائیب به این دلیل توجه حاكمان دنیای كهن را جلب می كرد كه مسیر ناوگان های سرشار از نقره ی اسپانیا بود. با گذر زمان محصولات حاره ای كه با استقبال بازارهای اروپا مواجه شدند، نیز به این دلیل اضافه شد. برای مثال، مورد سان توماس (170) كه در سال 1666، توسط دانمارك اشغال شد و به لطف كشت نیشكر و پنبه به سرعت رونق گرفت. این مستعمره ها هند غربی نامیده شدند و ارتباط نزدیكی با املاك آمریكای شمالی، به ویژه املاك متعلق به انگلیس برقرار كردند. مستعمرات سیزده گانه، نمك، گوشت، ماهی، حبوبات، سبزیجات، چوب، دام و محصولات كم بازده در بازارهای اروپا را برای جزایر آنتیل تأمین می كردند و در عوض شكر و مشتقاتش و همچنین سایر محصولات حاره ای را به دست می آوردند. در میان محصولات صادراتی ملاس كه برای تولید رُن ( رام )(171) استفاده می شد، بسیار شایان توجه بود. علاوه بر این، برای حمل و نقل منطقه ای، انگلیسی ها بسیاری از كشتی ها را در ساحل انگلستان جدید می ساختند.
فرانسوی ها اولین كسانی بودند كه به كارائیب رسیدند. بدین ترتیب، جزیره ی سن كریستوبال (172) به مركز مرزگشایی گال ها مبدل شد. در سال 1627، كاردینال ریشلیو به پی یر بالن (173) كه پنج سال در جزیره بود، مجوزی را اعطا كرد تا بتواند از كمپانی سنت كریستوبال (174) بهره برداری كند. بالن با توماس وارنر (175) انگلیسی شریك شد، اما این دو پس از همكاری كوتاه مدت تصمیم گرفتند كه این شركت را دو به بخش تقسیم كنند: سنت كریستوبال و سنت كیتس (176). در مدت كوتاهی اسپانیایی ها، یكی پس از دیگری افراد آنها را اخراج كردند. فراریان به دزدی دریایی پرداختند. در حالی كه عده ای از آنها در ساحل دومینیكن پناه گرفتند، عده ای دیگر نیز در باربادا (177) و تورتوگا (178) مستقر شدند. اشغال این ناحیه توسط اسپانیا دوام چندانی نداشت، چرا كه نه تنها حفظ تجهیزات دائمی در آنجا سودده نبود، بلكه امكان استقرار جمعیت ثابتی در آنجا وجود نداشت. این موضوع به فرانسوی ها و انگلیسی ها امكان داد كه بتوانند دوباره به این ناحیه برگردند. كشتزارهای نیشكر و تنباكو این جزیره را فعال نگه داشتند، علاوه بر این، مقامات جزیره برخی از مستعمره نشینان را به نویس (179) همسایه فرستادند تا در آنجا ساكن شوند.
فعالیت دزدان دریایی هر بار شكاف میان اسپانیایی ها را كه به شدت واكنش نشان می دادند، زیادتر می كرد. اسپانیایی ها در سال 1630 از سانتودومینگو به تورتوگا حمله كرده و تمامی دزدان دریایی جزیره را از این ناحیه اخراج كردند. آنها نیز بین جزایر نزدیك مانند آنتیگوا (180)، مونتسرات (181)، گوادالوپ و مارتینیكا پراكنده شدند. انتقام گیری و اخراج تكرار شد، اما موقتی بود، چرا كه پس از خروج اسپانیایی ها، دزدان دریایی به پناهگاهایشان بازمی گشتند. تنها گزینه ی نه چندان كارآمد، استقرار یك گروه نظامی دائمی بود. با توجه به عقب نشینی نیروهای اسپانیایی، تورتوگا در سال 1639، مجدداً مورد اسكان قرار گرفت و حكومت آن تا سال 1689، برعهده ی اتحادیه ی برادران ساحل بود. (182) این اتحادیه عهد اخوتی میان دزدان دریایی بود كه ریشه در راهزنی های دریایی قدیمی داشت و تحت لوای انگلستان یا فرانسه به اموال اسپانیایی ها حمله می كرد. در این فاصله، فرانسوی ها، گرانادا، دومینیكا، سانتا لوسیا و مارتینیكا را تحت استعمار درآوردند و نیشكر برآمده از برزیل را در آنجا عرضه كردند. در سال 1635، كاین را در گویان فرانسه تأسیس كردند كه در سال 1653 به دست هلندی ها اشغال شد، اما در سال 1664 بازپس گرفته شد. پس از دست دادن كانادا، حكومت فرانسه تصمیم گرفت كه گویان را به مستعمره ای مثال زدنی تبدیل كند. بنابراین 13000 مستعمره نشین را از آلزاس (183) و لورن (184) به این ناحیه فرستاد. اما تلاشش بیهوده بود، چرا كه نیمی از مستعمره نشین ها به دلیل بدی اقلیم جان خویش را از دست دادند و نیم دیگر نیز به سرعت به كلانشهر بازگشتند.
در سال 1664، ژروم دشام (185)، حاكم تورتوگا، اختیارات خویش در جزیره را به قیمت 15000 پوند به كمپانی فرانسوی هند غربی (186) فروخت. این كمپانی برتران دو ژرون (187) را به عنوان حاكم برگزید، وی در مدت زمان اندكی وجهه ی انزواطلبانه ی جزیره را تغییر داد و استعمار ساحل غربی سانتودومینگو را آغاز كرد، در حالی كه پورت دوپه (188) را به عنوان پایتخت خویش برگزید. او دزدان دریایی را در یك جا مستقر كرد، خدمتكاران سفیدپوست و فاحشه ها را جذب كرد ( زنان تا آن موقع در جزیره جایی نداشتند ) و كشت كاكائو، ذرت، تنباكو و قهوه را رونق بخشید. در سال 1667، لویی چهاردهم كمپانی هند غربی را منحل كرد، چرا كه ساحل شمال غربی سانتودومینگو، هائیتی را صاحب شده بود. در سال 1697، در نتیجه معاهده ی ریسویك، اسپانیا یك سوم جزیره ی سانتودومینگو را به فرانسه واگذار كرد. املاك فرانسه در كارائیب با گوادالوپ، مارتینیكا، سان مارتین، سان بارتولومه، دومینیكا، سانتا لوسیا و گرانادا تكمیل شد و این مناطق اقتصاد كشاورزی را با استفاده از بردگان آفریقایی رونق بخشیدند. در سراسر قرن هجدهم كارائیب از كشمكش های ارضی كه ناشی از جنگ های كلانشهری ناشی بودند، در امان نبود. طی جنگ هفت ساله (189) از 1756 تا 1763، انگلیسی ها تمامی جزایر فرانسوی كارائیب جز سانتودومینگو را تسخیر كردند و سپس آنها را طبق معاهده ی پاریس برگرداندند. فرایند مشابهی در هریك از جنگ های اروپا روی می داد؛ ابتدا اشغال جزیره توسط انگلیس و سپس برگرداندن آن پس از صلح.
قرن هجدهم دوره ی اوج اقتصادی سانتودومینگو است و رشد جمعیتی مهر تأییدی بر آن می زند. تعداد جمعیت آن از 83000 نفر در سال 1730 به نیم میلیون نفر در دوران انقلاب فرانسه رسید كه شامل 452000 برده، 40000 سفیدپوست و 28000 برده ی آزاد شده می شد. گسترش اقتصاد كشاورزی سبب شد كه هائیتی به اولین تولیدكننده ی جهانی شكر مبدل شود. هائیتی بین سال های 1750 تا 1789 بیش از 800000 برده به آنجا وارد كرد. تا سال 1770، هائیتی 107000 تن شكر تولید می كرد كه به طور تقریبی برابر با كل تولیدات انگلیس بود. تخصص در تولید شكر به محصولات وارد شده از بخش اسپانیایی آن ( گوشت، موادغذایی، حیوانات باركش و... ) بستگی داشت. در هر صورت با گذر زمان، نیازهای هائیتی از ونزوئلا، پوئرتوریكو یا حتی مستعمرات سیزده گانه تأمین می شد. سانتودومینگو، مانند مارتینیكا و گوادالوپ، توسط یك حاكم و یك مدیر اداره می شد.
قرن هفدهم، به ویژه بین سال های 1625 و 1675، دوره ی سیطره ی هلند بر آب های دنیا بود و تا سال 1670 محموله های جا به جا شده توسط ناوگان تجاری هلند از مجموع محموله های جا به جا شده فرانسه، انگلیس، اسپانیا و آلمان زیادتر بود. با استفاده از فنون دریانوردی و نمك سود كردن، هلند كنترل صید ماهی روغن در ایسلند، شاه ماهی در دریای شمال و نهنگ در جزایر نروژی اسپیتزبرگ (190) در شمالگان را در دست داشت. كارخانه ها و مخازن تجاری متعلق به هلند كه در نقاط راهبردی كره ی زمین واقع بودند، به وی امكان می دادند كه استیلای دریایی خود را تثبیت كند. در سال 1621، كمپانی هلندی هند غربی تأسیس شد كه اماكن توزیعی خویش را در تورتوگا، سنت كریستوبال ( سنت كیتس ) و كوراسائو برقرار كرد. زوال این شركت پس از جدایی پرتغال از اسپانیا آغاز شد، با وجود این در نیمه ی دوم قرن هفدهم به تجارت بردگان سیاه مشغول شد، چیزی كه از نابودی آن جلوگیری كرد، اما در سال 1674 ورشكست شد. در نیمه ی اول قرن، انگلیسی ها در سورینام مستقر شدند و كشتزارهای نیشكر را به راه انداختند. تا سال 1770، هلند با تولید سالانه حدود 15000 تن شكر ( اغلب از سورینام )، چهارمین تولیدكننده ی جهانی شكر پس از فرانسه، انگلستان و پرتغال محسوب می شد. اگرچه با معاهده ی صلح بردا (191)، در سال 1667، انگلیسی ها در ازای آمستردام جدید، سورینام را به هلندی ها واگذار كردند، طی جنگ علیه فرانسه در سال 1799 آن را اشغال كردند و در سال 1816 آن را دوباره به هلند بازگرداندند. در قرن هجدهم سیاست استعماری هلند تغییر كرد و به جای مستعمره های بسیار، سعی كرد مستعمره هایش را در مكان های راهبردی قرار دهد و بنابراین در كارائیب تنها كوراسائو، آروبا و بونیر، جزایر اینئوتیلس (192) و سورینام ( گویان هلند )را حفظ كرد.
حضور انگلیسی ها در كارائیب در نیمه ی دوم قرن شانزدهم مستمر بود، اما اولین اسكان آنها به اواخر دهه ی 1620 بازمی گردد، زمانی كه سنت كیتس را بنیان نهادند، با وجود این پس از اخراج آنها توسط اسپانیایی ها، برخی از مستعمره نشینان در نویس مستقر شدند. در سال 1625، گروهی انگلیسی به باربادوس رسید. آنها به كشت نیشكر و واردات بردگان آفریقایی در باربادوس پرداختند و اوج اقتصاد كشاورزی را موجب شدند، به طوری كه در سال 1663، تعداد 50000 برده در این ناحیه وجود داشت. پدیده ی مشابهی در سنت وینسنت، مونتسرات، آنتیگوا و سانتا لوسیا روی داد. در نیمه ی دوم قرن هفدهم تعداد 60000 مستعمره نشین انگلیسی در سنت كیتس، نویس و باربادوس وجود داشتند. بی شك، اصلی ترین و مهم ترین مستعمره ی انگلیسی كارائیب، جامائیكا بود. تسخیر آن، در سال 1655، با سازماندهی گروهی برای حمله به كارائیب اسپانیا آغاز شد كه پس از توقف در باربادوس، آنتیگوا، نویس و سنت كیتس 57 كشتی و 13000 مرد را گرد آورد. هدف تسخیر سانتودومینگو بود، اما با توجه به مقاومت های موجود، جامائیكا انتخاب شد كه متروك مانده بود و در نهایت پایتخت آن سانتیاگو دلا وگا، در 17 می سال 1655 سقوط كرد. رشد جزیره، به لطف كشتزارهای عظیم نیشكر، سبب شد كه تعداد ساكنان آن در اواخر قرن هفدهم به 75000 برده و 8000 مستعمره ی انگلیسی برسد. وسعت كشتزارهای نیشكر جامائیكا در صورتی بهتر درك می شود كه بدانیم میانگین آن در اواخر قرن هجدهم، 180 برده بود، در حالی كه در همان دوره میانگین ویرجینیا و مریلند به 13 برده می رسید. بلیز، واقع در ساحل آتلانتیكی گواتمالا، به پناهگاه راهزنان دریایی مبدل شده بود كه اغلب به دنبال درخت بقم به آنجا سفر می شد، چرا كه ماده ی رنگی این گیاه طرفداران زیادی در اروپا داشت. با امضای قرارداد اوترخت در سال 1713، اسپانیا حقوق بهره برداری جنگل در بلیز را به انگلستان واگذار كرد و بدین ترتیب بلیز به لحاظ اداری تابع جامائیكا شد. املاك مذكور با استقرار در هندوراس و موسكیتیا (193) گسترش یافتند.
علاوه بر كشاورزی، تجارت یا قاچاق با املاك اسپانیا و مستعمرات سیزده گانه و دزدی دریایی به رونق اقتصاد كمك كردند. نماد روشن فعالیت دزدان دریایی در كارائیب ناخدا مورگان (194) بود كه پس از تسخیر پورتوبلو و در اواخر قرن شانزدهم و گذر از تنگه، در سال 1671 به پاناما حمله كرد. وی پس از غارت و سوزاندن پاناما با 175 قاطر دارای بار طلا، نقره و جواهر و 600 زندانی عقب نشینی كرد. چارلز دوم انگلستان به عنوان پاداش وی را به سمت حاكم جامائیكا برگزید.اگرچه این كار نقطه ی اوج دزدان دریایی انگلیس را نشان می دهد، آغاز سقوط سریع آنان نیز هست، چرا كه فعالیت دزدان دریایی می توانست مستعمرات سیزده گانه را تهدید كند. بدین ترتیب اعطای مجوز دزدی دریایی از طرف حاكم جامائیكا ممنوع شد و كسانی كه به دزدی دریایی مشغول بودند، مورد عفو واقع می شدند. با وجود این، برخی این پیشنهاد را رد كردند و فعالیت خویش را با كمك فرانسوی ها ادامه دادند.این شرایط در آخرین ربع قرن هفدهم تغییر كرد. در سال 1797، انگلیس با تسخیر ترینیداد حضور خویش را در كارائیب تقویت كرد و این منطقه به مهم ترین بنیان اقتصادی در برابر سواحل ونزوئلا تبدیل شد. با توجه به افزایش فشار مالی و استحكام پیوند استعماری، استقلال مستعمرات سیزده گانه ضربه ی شدیدی به دارایی های انگلیس در كارائیب وارد كرد، با وجود این استقلال هائیتی و شورش بردگان زمینه را برای احیای اقتصادی وی فراهم آورد.
نظام های استعماری گوناگون
زمانی كه در مورد عقب ماندگی آمریكای لاتین اندیشیده می شود، بلافاصله سخن از مقایسه با ایالات متحده به میان می آید و تلاش می شود كه اختلافات بین سیستم های استعماری، به ویژه سیستم انگلیسی و اسپانیایی بررسی شود. این كار بسیار پیچیده است، به واقعیت های مختلف اشاره می كند و دوره های تاریخی گوناگون را در ارتباط با یكدیگر قرار می دهد، چرا كه حتی منشأ گذرای هر روند استعماری نیز در این بررسی اهمیتی حیاتی دارد. قدیمی ترین رویداد در قاره ی آمریكا، ورود اسپانیا به كارائیب در اواخر قرن پانزدهم بود كه روندی بسیار آرام داشت، در حالی كه انگلیسی ها یك قرن بعد در ساحل آمریكای شمالی گام نهادند. این اختلاف زمانی پیامدهای زیادی در روند تشكیل نهادها داشت. در حالی كه نهادهای اسپانیا وارثان قرون وسطی و فئودالیسم بودند، نهادهای انگلیسی فرزندان عصر جدید و كاپیتالیسم اولیه به شمار می آمدند.
این مقایسه به طور معمول بین امپراتوری اسپانیا و مستعمره های آمریكای شمالی كه جای خود را به ایالات متحده دادند، روی می دهد. اما، مناسب تر این است كه مستعمره های اسپانیایی كارائیب، كوبا و پوئرتوریكو را با هند غربی، بلیز را با گواتمالا یا گویان ها را با ونزوئلا مقایسه كرد. علاوه بر این، باید توجه داشت كه استعمار انگلیس بر نواحی دارای آب و هوای معتدل ( مشابه اروپا ) متمركز بود، در حالی كه نواحی حاره ای و زیرحاره ای شاهد حضور اسپانیایی ها بودند. به موارد مذكور باید وسعت و موقعیت فضاهای استعماری را نیز اضافه كرد. انگلیسی ها در سواحل یا در نزدیكی آنها و همچنین در فضاهای نسبتاً كوچك مستقر بودند، در حالی كه اسپانیایی ها فلات های مرتفع را اشغال می كردند و در فواصل دور دارای موانع جغرافیایی صعب العبور كه ارتباطات را دشوار می كردند، جابه جا می شدند. از سوی دیگر، نواحی مورد بحث دورنمای جمعیتی و فرهنگی بسیار متفاوتی داشتند. اسپانیایی ها در مناطقی مستقر می شدند كه امپراتوری های سرخپوستی كشاورزی متمركز را ارتقاء داده بودند و دارای جمعیتی بسیار متراكم بودند تا بتوانند نیروی كار بومی را استثمار كنند، در حالی كه انگلیسی ها مناطقی را اشغال می كردند كه متعلق به قبیله های شكارچی یا خوشه چین بودند و جمعیت نیمه ساكن آنها برای بقا كشاورزی می كردند. وصلت با بومیان در مورد اسپانیایی ها اجتناب ناپذیر بود و به بخشی از واقعیت روزمره تبدیل شده بود، اما در مورد انگلیسی ها تفكیك فرهنگ ها، هنجار جامعه به شمار می آمد.
نقطه قابل مقایسه ی دیگر در مالكیت زمین و ساختار خانواده ریشه دارد. عرضه ی بی پایان زمین و امكان مرزگستری دائم به استعمار آمریكای شمالی وجهه ای منحصر به فرد بخشیده بود، به طوری كه زمین داران كوچك و متوسط كه همراه با خانواده زندگی می كردند و براساس اصول اخلاقی پیشرو عمل می كردند. اما دنیای اسپانیا اساساً شهری بود و با استیلای زندگی ییلاق نشینی در جامعه ی انگلیسی زبان مغایرت داشت. در واقع، در دنیای انگلیسی، در برخی نواحی كشتزارهایی وجود داشتند كه با بردگان كار می كردند و لاتیفوندیسم برای جامعه ی محلی غریبه نبود، اما این الگوی زندگی در مستعمره نشین بالغی تجسد یافته بود كه همراه با خانواده اش به دنیای جدید قدم گذاشته بود؛ اما به آمریكای اسپانیا تسخیركننده ای گام می نهاد كه مردی جوان و اغلب مجرد بود. مستعمره نشین انگلیسی با این تصور وارد دنیای جدید می شد كه برای همیشه در آن زندگی كند، اما اسپانیایی آرزو می كرد كه با ثروتی رؤیایی به شبه جزیره بازگردد. ساختار اقتصادی نیز متفاوت بود، زیرا گرچه در هر دو مورد كشاورزی فعالیت اصلی بود، اما در مستعمره های اسپانیا استخراج فلزات گرانبها نیز یكی از محورهای تولیدی مهم به شمار می آمد. در مجموع و به استثنای كارائیب، در حالی كه اسپانیایی ها سعی می كردند به طور نظام مند از نیروی كار سرخپوست استفاده كنند، انگلیسی ها بر برده داری متكی بودند. شایان ذكر است كه در كارائیب، هر دو استعمارگر از تنها چیزی كه در اختیار داشتند، یعنی برده ها استفاده می كردند و این موضوع تمامی نظام های استعماری منطقه ی كارائیب را یكدست می كرد.
منبع : حق روستا، مریم؛ نوری غلامی زاده، الهه؛ (1393)، تاریخ آمریكای لاتین: تحلیل وقایع قاره ی آمریكا از دوران پیش از كریستف كلمب تا دوران استقلال، تهران: دانشگاه تهران، چاپ اول