تاریخ شاهنشاهی هخامنشی » تاریخ شاهنشاهی هخامنشی

پنجشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۹۳ گروه: نگاهي به تاريخ تعداد بازدید: ۵۷۴







 تاریخ شاهنشاهی هخامنشی



تأسیس دولت هخامنشیان
 
سازمان ابتدایی جامعه‌ی ایرانی از لحاظ کلی و عمومی شبیه با سازمان ماد بود. بر طبق یکی از کتیبه های قدیم ایران، ایرانیان عقیده داشتند که با مادها دارای یک زبان مشترک هستند. زبان شناسان معاصر به این نتیجه رسیده اند که زبان مادها و ایرانی ها، با آن که در واقع از یکدیگر متمایزند، در عین حال نزدیک به هم هستند. هرودوت شش قبیله‌ی ده نشین عبارت از: پازارگادها، مارافی ها، ماسپی ها، پانتی آلاها، دروسی ها و گرمانی ها را (یا کرمانی ها که از قبایل متمایز با ایرانی ها بودند) نام برده است. علاوه بر آن، او از چهار قبیله‌ی کوچ نشین: داهی ها، ماردها، دروپیک ها و ساگارتی ها یاد می کند. قبیله‌ی ساگارتی با ساگارتی های ماد، فرق دارد. نام سایر قبایل کوچ نشین در سایر نقاط ایران شنیده می شود. مثلاً ماردها در کنار دریای خزر و در پارت می زیستند و داهی ها (یا دائی ها یعنی بربرها) هم در پارت و دروپیک ها (اگر همان دربیک ها باشند) بین مرغیانه و هیرکانی (به گفته‌ی کتسیاس در مرز هند). بدین ترتیب قبایل کوچ نشین در تمام کشور ایران پراکنده بودند.
قبایل ده نشین ایران نیز با قبایل سایر نقاط ایران ارتباط نزدیکی داشته و این خاطره را، که قبایل مذکور در زمان پیشین جزو یک گروه واحد یا اتحادیه قبایل آریا مشتمل بر ایرانی ها و مادها و ایرانی های مشرق ایران بوده اند، زنده نگاه می داشتند. در نزد زردشتیان اصطلاح «آریا» فقط به قبایل ده نشین زردشتی اطلاق می شد.
پرسید، ایالت کوهستانی است. امر کشاورزی در آنجا فقط در بعضی از دشت ها در شرایط استفاده‌ی از آبیاری مصنوعی امکان پذیر است. این ایالت در شمال غرب شامل قسمتی از دشت های خشک ایران مرکزی است. در اینجا محتملاً ساگارتی ها به کوچ نشینی مشغول بودند؛ در حالی که ماردها در نواحی کوهستانی در شمال شرق می زیستند. پرسید از راه کرانه های خلیج فارس، که خشک و برای سکونت چندان مناسب نیست، با ایالت متمدن عیلام (شوش یا سوزیانا)، که در بعضی از نقاط به وسیله‌ی وجود کوه ها از آن جدا می شد، مرتبط می گردید. طبیعت کرمانی که از مشرق وصل به پرسید است با طبیعت پرسید شباهت دارد؛ با این تفاوت که بیابان های خشک در کرمانی مساحات زیادی را دربرگرفته و واحه های آن به طرف شمال امتداد دارد. در کرمانی طلا و نقره و مس و نمک و غیره استخراج می شد.
در ازمنه قدیم، پرسید به ایالت متمدن عیلام تعلق داشت. در ساحل خلیج فارس روزی از روزگاران یک شهر قدیمی عیلامی به نام لیان قرار گرفته بود. طبق عقیده‌ی بعضی از دانشمندان در محدوده‌ی پرسید یکی از ایالات قدیم عیلام به نام آنچان، که از هزاره‌ی سوم قبل از میلاد در آثار تاریخی نام برده شده، واقع شده بود. طبق نظر بعضی دیگر از دانشمندان آنچان در مرکز یا شمال شرق خود عیلام قرار داشته است. حکم رانان و فرمان روایان عیلام معمولاً خودشان را به نام «پادشاهان آنچان و شوش» می نامیدند. در قرن هفتم ظاهراً آنچان ایالتی بود جدا و مجزا از عیلام. قشون آنچان به همراه قشون پارسوآ (پرسید) و الیپی در سال 691 قبل از میلاد در نبرد واقع در نزدیکی حلوله (1) به طرف داری از عیلام شرکت داشتند.
معلوم نیست که ایرانیان در چه زمان در پرسید پیدا شده اند. در هر حال قبول این فرضیه، که آنها در قرون هشتم- هفتم قبل از میلاد از ایالت شمال پارسوآ آمده اند، خیلی ضعیف است. برعکس کشور پارساماش- پارسوآش که در کتیبه های پادشاه آشور شمشی (2) آداد پنجم (823-810 قبل از میلاد) و در کتیبه‌ی سناخریب در سال 691 قبل از میلاد به مناسبت نبرد در حلوله و هم چنین در یک رشته از نامه های آرشیو پادشاهان آشور که مربوط به حوادث 653-652 قبل از میلاد است، به عنوان یکی از ایالات منتها الیه عیلامی ذکر شده است، امکان دارد که همان پرسید باشد. نام یکی از نخستین پادشاهان ایرانی از سلسله‌ی هخامنشیان (کشور پارسوماش یا پارسوواش) کورش اول در کتیبه‌ی آشوری آغاز سال های 30 قرن هفتم قبل از میلاد نام برده شده است. ضمناً اولین پادشاه ایرانی، که کتیبه های شخص او به ما رسیده، کورش دوم است. کورش در متن کتیبه‌ی خود که به زبان بابلی است اجداد خویش را به نام کبوجیه‌ی اول و کورش اول و ته ئیسپ پادشاهان اَنشان ذکر می کند.
در آغاز قرن ششم قبل از میلاد، بقایای سازمان قبیله ای هنوز در بین ایرانیان محفوظ مانده بود. قبیله‌ی (تائوهما) و سازمان قبیله‌ی (ویس) اساس و پایه‌ی این سازمان ها به شمار می رفت. پادشاه که بدواً فقط بر پازارگادها و مارافی ها و ماسپی ها فرمان روایی می کرد قدرتش در سلسله‌ی هخامنشیان، که از قبیله‌ی پازارگادها بودند، جنبه‌ی موروثی داشت. ظاهراً فقط پسر یا شوهر آن زنی که از نسل پادشاه بود می توانست به سلطنت برسد (رسمی که در مصر و حبشه وجود داشته است). پادشاهان ایران تا زمان خشیارشا (485-465 قبل از میلاد) به اصل و نسب و ایالت خودشان توجه خاصی داشتند و در نسب نامه‌ی خودشان قید می کردند که از سلسله‌ی «هخامنشیان» و قبیله‌ی (یا اتحادیه ای قبیله ای-ایالت) «پارس» و نژاد «آریا» هستند.
پیدایش ایالت که مخرب و هادم صورت عادی سازمان خانواده و قبیله است نشان می دهد که دوره‌ی قومیت و ملیت آغاز می شود ولی حوزه‌ی اصلی جامعه‌ی ایرانی همان ویس بوده است. ایرانی ها نیز نظیر مادها استحکاماتی داشته اند که از آنها به نام «دیدو واردان» نام برده شده است. در پرسید شهر وجود نداشته. اقامتگاه پادشاه پازارگاد و پرسپولیس بوده است که معنای کلمه شهر نمی توان به آنها اطلاق کرد.
هخامنشیان در دوران کواکسارس و آستیاگس در تحت اطاعت و نفوذ مادها بودند. احتمال می رود که سلطنت پارسوآش پس از استیلا بر اَنشان به دو سلطنت کوچک تقسیم شده باشد که در هر دو آنها هخامنشیان حکومت داشته اند. محتمل است که ایرانی ها در سال های تسلط و استیلای مادها بر آشور با مادها پیوستگی داشته و برای به دست آوردن اراضی عیلام در سقوط آشور ذی نفع بوده اند. به احتمال قوی عیلام در نیمه‌ی اول قرن ششم قبل از میلاد نظیر پرسید در تحت نفوذ ماد بوده است. اتحاد پرسید موقعی تحقق یافت که کورش دوم علیه آستیاگس قیام کرد.
هرودوت و کتسیاس افسانه های عجیبی درباره‌ی تولد و تربیت کورش دوم، مؤسس حکومت مقتدر ایران، روایت کرده اند. آنچه از لحاظ تاریخی قابل قبول است این است که کورش پسر حکم ران ایران (یا اَنشان) کبوجیه‌ی اول است که مادر او دختر آستیاگس پادشاه ماد می باشد.
هم هرودوت و هم کتسیاس به شورش و تحولی که به وسیله‌ی کورش صورت گرفت و منجر به سقوط آستیاگس شد جنبه‌ی تغییر سلسله و خاندان سلطنتی می دهند. به این ترتیب ایرانی ها در یک حکومت موجودی که یونانیان و مصریان و یهودیان حتی بعدها آن را «حكومت ماد» می نامیدند، موقعیت عمده و اساسی احراز کردند.
آن طوری که هرودوت این تغییر حکومت را تشریح می کند و جنبه‌ی اجتماعی این تحول را توضیح می دهد فوق العاده جالب است. محرک این قیام و اقدام نجیب زاده‌ی ماد به نام «گارپاگ» بود که شدیداً مورد جور و ایذای شخص آستیاگس قرار گرفته بود. گارپاگ محرمانه به کورش اطلاع داد که علیه آستیاگس قیام خواهد نمود و نجبای ماد هم از او حمایت خواهند کرد. ایرانیان، که از مدت ها پیش، از جور و ستم مادها به تنگ آمده بودند به سهولت تن به این قیام دردادند. هرودوت فقط به دو نبردی که بین آستیاگس و کورش روی داده اشاره می کند. در نبرد اول سرکردگی قشون ماد با گارپاگ بود ولی او خیانت کرد و عده‌ی زیادی از نفرات قشون هم از او تبعیت کردند. در نبرد دوم آستیاگس شخصاً فرماندهی بقایای قشون را به عهده گرفت ولی او هم شکست خورد و اسیر شد.
در روایتی که هرودوت نقل کرده سخن از نسل گارپاگ به میان آورده و روایتش مورد ثقه و اعتماد است. برعکس کتسیاس سعی کرده به انحای گوناگون مقام کورش را تنزیل دهد. به گفته‌ی کتسیاس کورش از مادها بوده و اسم دیگری داشته است. تصادفاً به دربار آستیاگس راه یافته و از لطف و محبت وی بهره مند شده و مأموریت یافته که قادوسی های یاغی ساکن در کنار دریای خزر را سرکوب نماید. سپس به یاری شخصی به نام اویبر ایرانیان را علیه مادها برانگیخته است. این اویبر شاید همان کسی است که هرودوت او را گوبری، پومپی تروگ او را گیبار و متون بابلی وی را گوبارو و یا اوگبارو، و متون ایرانی گوباروا (گوبرووا) ذکر کرده اند. گوبری چه در زمان کورش و چه بعد از او در زمان داریوش اول از لحاظ سیاسی نقش مهمی را عهده دار بود.
کتسیاس جنگی را که بین آستیاگس و کورش درگرفته بود جنگ طولانی می داند و می گوید که آستیاگس در پرسید تا دروازه‌ی پازارگاد رسید ولی در آنجا دچار شکست شد و به اسارت درآمد. کورش با دختر وی ازدواج کرد و خود او را به قتل نرسانید بلکه به یکی از ایالات شرقی تبعیدش کرد ولی سپیتامه داماد و ولی عهد آستیاگس را اعدام کرد.
در منابع و مآخذ بابلی این طور منعکس است که علت هلاکت آستیاگس، اشراف ماد بودند. از روی همین منابع این طور استنباط می شود که جنگ در ظرف مدت سه سال (553/2-550 قبل از میلاد) ادامه داشت، و در نتیجه‌ی خیانت قشون ماد و درهم شکستن اکباتان پایان پذیرفت.
بدین ترتیب کورش به حمایت نجبا و اشراف به سلطنت رسید ولی اخلاف شاهان کوچک و بل الی، رؤسای قصبات، (که اشراف ماد و ایران ظاهراً از همین افراد بودند) از قدرت و نفوذ واحد پادشاه، که اسباب تحدید حقوق و اختیاراتشان بود، خشنود و راضی نبودند. در هر حال موقعی که داریوش اول به تخت سلطنت نشست قوم ماد دور رهبر خود، که نام خشتریته از نسل کواکسارس را اختیار کرده بود، جمع شدند.
کورش که سلطنت ماد را به دست آورد و بعضی از ایالات را به وسیله‌ی نیروی نظامی مطیع و منقاد خود ساخت، همان سیاست کشورگشایی را که کواکسارس آغاز کرده بود ادامه داد. ولی اقدامات کواکسارس فقط برای حفظ منافع مادها بود، در حالی که کورش در راه سیاست خود نه تنها به ایرانی ها و مادها اتکا داشت، بلکه به گروه معینی از متنفذین کشورهای مترقی مشرق زمین از جمله بابل و فینیقیه نیز متکی بود.
جنگ اول با لیدی همان ادامه‌ی سیاست و تدبیر کواکسارس بود. حکومتی لیدی که از دیر زمان در دره‌ی قرم، در قسمت غربی آسیای صغیر، قرار داشت، نقش بزرگی را برای از بین بردن نفوذ فریگیان و سپس کیمریان در آسیای صغیر ایفا کرد. در اواسط قرن هفتم قبل از میلاد، در دوران حکومت گیگ (به آشوری کوگگو و عبرانی گوگ) در اثر تهاجم کیمریان که موجب سقوط پادشاه کانداول گردید و سلسله‌ی جدید مرمنادها تأسیس شد، لیدی مناسبات خود را از طرفی با آشور، و از طرف دیگر با مشرق و مصر اصلاح کرد.
پادشاهان از نسل مرمناد در جنوب، کارای (3) و پیسیدیا (4) و در شمال، موسیا (5) و پافلاگونیه (6) و در مشرق، فریگیا (7) را تسخیر کردند و متصرفات خویش را تا گالیس (8) توسعه دادند. لیدی بین غرب و شرق واسطه‌ی داد و ستد گردید و راهی برای تجارت گشوده شد که خطرش از راه دریا به مراتب کمتر بود. با حکومت یونانی نه تنها در آسیای صغیر بلکه در اروپا هم رابطه برقرار کرد. پادشاهان لیدی از هواخواهان یونان قدیم بودند و در امور یونان ادعای داوری داشتند. لیدی در نتیجه‌ی داد و ستد با مغرب و مشرق بی اندازه ثروتمند گردید و ثروت و مکنت کرزوس (9)، آخرین پادشاه لیدی، ضرب المثل شد. از نکات قابل توجه آن که در لیدی پیش از سایر کشورها به ضرب مسکوکات پرداختند.
موقعی که پادشاه لیدی، کرزوس، از سقوط آستیاگس که قبلاً با او متحد بود، آگاه شد، دانست که برای توسعه‌ی قلمرو حکومتش موقعیت مناسبی به دست آمده و از این رو به بهانه‌ی انتقام خون آستیاگس از رودخانه‌ی مرزی گالیس گذشت. در پتریه، واقع در کاپادوکیا (10)، نبردی درگرفت که هیچ یک از رقبا نتوانستند به پیروزی قطعی نائل شوند. در اثر شروع فصل زمستان کرزوس به پایتخت خود، سارد، (به زبان لیدی سفارت) برگشت به این قصد و نیت که عملیات جنگی را در لشکرکشی تابستانی ادامه دهد و به متحدین خویش، بابل و مصر و اسپارت، خبر داد تا ارتش امدادی خود را اعزام دارند. ضمناً صرف نظر از مشکلاتی که در لشکرکشی زمستانی وجود داشت مع ذلک کورش به زودی به کنار حصارهای سارد رسید و شهر را با یورش متصرف شد (546 قبل از میلاد). به استناد منابع بابلی، که متأسفانه به خوبی محفوظ نمانده، گویا کرزوس به قتل رسید. طبق گفته‌ی هرودوت، کورش وی را به عنوان مشاور خویش برگزید. لیدی به یکی از ایالات ایران تبدیل گردید. قیام لیدی ها، که تحت رهبری پاکتی (11) خزانه دار لیدی آغاز گردید، خیلی زود سرکوب شد و متعاقب آن اهالی لیدی از حمل اسلحه ممنوع گردیدند.
راه های بازرگانی کشور لیدی و منافع و روابط تجاری آن با کشور یونان و هم چنین مناسبات متقابل با شهرهای ایونی، که قسمتی دوستانه و قسمتی خصمانه بود، به ایران منتقل گردید. حکومت ایران توجهش را به دریای اژه معطوف کرد و همین امر جریان پیش رفت تاریخ آن کشور را برای مدت مدیدی تأمین و تعیین نمود.
به زودی پس از سرکوبی قیام پاکتی یک عده از شهرهای یونانی (ایونی) در مغرب ولیکیه‌ی کوهستانی در کرانه‌ی جنوبی آسیای صغیر و هم چنین کیلیکیا که استقلال خود را حفظ کرده بود، در تحت اطاعت و انقیاد ایرانیان درآمدند. ولی کورش با مسائل و مشکلات زیادی رو به رو بود. او به تهیه و تدارک مقدمات فتح بابل مشغول شد. جنگ بین ماد (که در آن هنگام ایران جانشین آن بود) و بابل از دیرزمان احتمال وقوع ان می رفت به طوری که طبق مندرجات تورات حتی در اوایل قرن ششم قبل از میلاد انتظار چنین نبردی را داشتند.
خاطرات آشفته و مبهمی که در تاریخ وقایع بابل مربوط به سال 542 قبل از میلاد و راجع به بعضی از عملیات جنگی عیلام علیه اکد به نحو نامطلوبی باقی مانده گام های اولیه ای را که کورش در نبرد با بابل برداشته است، نشان می دهد. درباره‌ی چند سال سلطنت بعدی کورش ما اخباری در دست نداریم و ظاهراً در این سال ها کورش با جدیت تمام، مشغول تهیه‌ی مقدمات لشکرکشی به بابل بوده است. البته او هنوز تصمیم نداشت به حمله پردازد و فقط در مرزهای شرقی دست به اقداماتی زده بود. باید گفت که در سال های 545-540 قبل از میلاد ایالات شرقی ایران به وسیله‌ی او فتح شده است. ایالات مزبور عبارتند از: درنگیان، آری، قندهار، ساتاگیدی و آراخوسیا (افغانستان کنونی). البته در صورتی که قسمتی از این ایالات تا حدودی متعلق به کواکسارس نبوده باشد. تمام اقوام شکست خورده مجبور بودند که عده‌ی معینی را در اختیار ارتش کورش بگذارند و از همین رو نیروی جنگی او روز به روز تقویت شد و توسعه یافت. در بابل طبقات متنفذ بازرگانان و روحانیون از پادشاه نبونیدوس ناراضی بودند و ارتش دولت مزبور هم در آن زمان ضعیف بود. گرچه استحکامات و تأسیسات دفاعی که به وسیله‌ی نبوکد نصر دوم در اطراف بابل بنا شده بود به نوعی بود که هرگاه ارتش بابل از خود مقاومت شدیدی به خرج می داد شاید می توانست حمله و هجوم ایرانیان را تحمل نماید. مقاومت آنان در نبرد بی اندازه ضعیف و ناچیز بود.
در تابستان تموز (ژوئن- ژوئیه سال 538 قبل از میلاد) سپاهیان کورش به فرماندهی گوبری در نقطه‌ی اوپیس، واقع در آن طرف دجله، نیروی بابل را شکست دادند. در 14 تموز (12 ژوئیه) شهر سیپار و چهار روز بعد یعنی در 16 تموز (14 ژوئیه) شهر بابل بدون نبرد تسلیم ارتش کورش شد و سوریه و فینیقیه و بین النهرین هم بدون تحمل هیچ گونه رنج و زحمتی به تصرف ایرانیان درآمد و شاید بعضی از این کشورها قبل از بابل سقوط کردند. پیروزی کورش در بابل به وسیله‌ی هیئت حاکمه‌ی آن کشور تحکیم شد. دوایر بازرگانی و برده فروشی بابل، که مراکز مهم تجاری آن زمان به شمار می رفت، به تأسیس حکومتی احتیاج داشتند که در آن زمان کشورهای مهم و اساسی مشرق زمین را متحد سازد و صلح و آرامش را در داخل کشور تأمین نماید و راه های تجارت را باز کند و بازارهایی به دست آورد که بابلی ها در آن بازارها قدرت و تفوق داشته باشند. تفکیک محیط نفوذ در شمال بین النهرین بین ماد (و بعداً ایران) و بابل و عدم شایستگی پادشاه بابل برای تأمین قدرت و سلطه‌ی لازم در سوریه و فلسطین و بین النهرین شمالی و نبرد طولانی در عربستان مرکزی، تمام این عوامل و شواهد مباین و مخالف منافع بابل بود؛ بنابراین فرمان روایی کورش، که نوید گشایش راه های بازرگانی به مشرق و آسیای صغیر می داد، ظاهراً در نظر مردم آن سرزمین بسیار مطبوع و مطلوب می نمود.
کورش پیش از همه چیز، عده ای از معابد را تجدید بنا کرد. تصاویر خدایانی را که قسمتی از آنها به وسیله‌ی آخرین پادشاه بابل، نبونیدوس، و قسمتی هم قبل از او از شهرهای بابل برده شده بود، دوباره به بابل بازگردانید. دستور داد تا معبد «اورشلیم» را، که به وسیله‌ی نبوکد نصر ویران شده بود، تجدید بنا کنند و به یهودیان فراری اجازه داد تا به میهن خویش بازگردند. با این عمل خود می خواست پایگاه مطمئنی جهت حمله ای که علیه کشور مصر در سر پرورانده بود به وجود آورد. اورشلیم به یک شهر معبدی مستقلی، که نظیر آن قبلاً هم در بابل وجود داشت (بابل، سیپار، نی پور، اوروک) تبدیل گردید. کبوجیه، پسر کورش برای مدت معینی در امور فرمان روایی معاضد و مساعد پدر بود. کورش القاب و عناوین پادشاهان بابل را پذیرفت و با این رفتار خود به طور ضمنی وعده داد که سیاست به نفع بابل را ادامه دهد، و علاوه بر ان لقب «پادشاه كشورها» و «شاهنشاه» را برای خود برگزید.
از کشورهایی که جزو دولت کورش بودند از لحاظ سیاسی و اقتصادی از همه مترقی تر بابل و سوریه و فینیقیه و لیدی بود، و این کشورها عوایدی را که به ایران می دادند بیش از سودی بود که مجموعاً از سایر کشورها نصیب ایران می شد. کشورهای مزبور از لحاظ منافع بازرگانی با یکدیگر مرتبط و متحد بودند.
ایرانی ها و تا حدی مادها، که به موازات ایرانیان تا اندازه ای وضع خودشان را در حکومت تثبیت کرده بودند، در فتح کشورها کوشش بسیار از خود نشان می دادند؛ زیرا در نتیجه‌ی این فتوحات کشورهای تازه ای نصیبشان می شد و بهتر می توانستند مسائل داخلی خودشان را حل و فصل کنند. ایرانیانی که در قشون یا دستگاه های دولت خدمت می کردند از پرداخت مالیات معاف بودند و ما دلایلی در دست داریم که اصولاً ملت ایران پیوسته حامی و پشتیبان پادشاهان خود بوده اند. در نتیجه‌ی توسعه و تقویت حکومت و ارتش، اعم از متصرفات و داخل ایران، وضع مردم بهتر می شد و یقیناً اگر ملل مشرق زمین علاقه و تمایلی نسبت به ایرانیان نداشتند، ایرانیان نمی توانستند در کشورهای مورد استیلا قدرت و نفوذ خودشان را حفظ کنند. ولی اختلاف سطح تمدن و منافع کشورهایی که جزو حکومت ایران درآمده بودند به تدریج پایه‌ی حکومت ایران را سست کرد؛ به طوری که تاریخ بعداً این موضوع را به خوبی نشان می دهد.
اصولاً سیاست داخلی کورش همان سیاست پادشاهان ماد بود که آنها هم به نوبه‌ی خود سیاست پادشاهان آشور را پیروی می کردند ولی البته فاقد نظم و سیستم آشوری ها بود. امور کشور به وسیله حکام- ساتراپ ها (به آشوریbêl pehäti یا Pehätu به آرامی Pehätä به زبان ماد (؟) Xšaj-rapàn فارسی Xšaçapävan یونانی Σατραπεία) اداره می شد که در بعضی نقاط شهرهای خودمختاری مانند اورشلیم یا حوزه‌ی یهودا وابسته‌ی به آن و بعضی شهرهای یونانی و سایر شهرهای آسیای صغیر و شهرهای فینیقی و بعضی از شهرهای بابل تحت ریاست و حکومت آنها بود. در بعضی از قسمت ها حکومت های وابسته‌ی (کیلیکیا) و قبایل نیمه مستقل (در کرانه های دریاهای سیاه و خزر بعضی از قبایل کوهستانی ایران و غیره) باقی ماندند. بابل و شاید عیلام و لیدی در «كشور شاهنشاهی» از کشورهای مجزا و جداگانه ای بودند که به وسیله‌ی حکام اداره می شدند. مالیاتی که از ساتراپی ها و پادشاهان کشورهای تابع اخذ می شد جنبه‌ی دائمی نداشت و اصولاً به دلخواه خود این حکومت ها بود.
اگرچه تصرف بابل، کورش را به دریای مدیترانه کشانید و موضوع فتح کشور مصر را، که یکی از رقبای دول آسیایی بود، سرلوحه‌ی اقدامات بعدی وی قرار داد در عین حال برای حفظ قدرت و حکومت خود در ایران می بایستی باکتریا را تحت قیادت خویش نگه دارد.
ساکنین باکتریا قوم یا اگر صحیح تر بگوییم گروهی از قبایل نیرومند بودند. گاتها محتملاً کیفیت اجتماعی آنها را در آغاز هزاره‌ی اول قبل از میلاد برای ما روشن می دارند.
به طوری که در فوق اشاره شد مؤلفین یونانی به وجود یک پادشاهی باکتریا در قدیم اشاره می کنند. به موجب اسناد و مدارک موجود باستان شناسی در قرون هفتم - ششم قبل از میلاد، در این نقطه، کشاورزی بر پایه و اساس آشنا شدن با روش استفاده از آهن از حدود واحه های واقع در کوه پایه تجاوز کرده، در حوضه‌ی رودخانه های بزرگ آسیای میانه واحه های کشاورزی توسعه می یابد. وجود صنعت سفال سازی معرف پیدایش تولید کالاست. برای اولین بار یک رشته قصبات بزرگ به صورت شهر مانند مرقند (سمرقند) در سغدیان و شهر بزرگ گورقلعه (مرو) در مرغیان و باکتریا (بلخ) و شهر بزرگ قلعه میر (قبادیان) در باکتریا به وجود می آید. احتمال می رود که در باکتریا، در قرون هفتم- ششم قبل از میلاد، جامعه‌ی طبقاتی به وجود آمده و حکومت های کوچکی تأسیس گشته است و بعضی از ایالات توانسته اند بر سایرین برتری پیدا کنند. امکان دارد که در اینجا هم مانند ماد اتحادیه‌ی قبایل هنوز ادامه داشته و در روزهای بروز جنگ، قبایل و نخستین حکومت های کوچک باکتریا با یکدیگر متحد و مؤتلف می شده اند. شاید هم حکومت متحد باکتریا و ایالات متصل به آن، از قبل تشکیل شده باشد.
باکتریا در قدیم الایام، یکی از حاصل خیزترین کشورهای مشرق زمین به شمار می رفته و از لحاظ پرورش نژاد اسب شهرت و معروفیت به سزایی داشته است. مهم ترین قصبه‌ی آن باکتریای زرین اسب (بلخ کنونی در افغانستان شمالی) بوده که در قدیم آن را در ردیف شهرهای مهمی مانند بابل و شوش و اکباتان و پرسپولیس و ساردس و غیره به شمار می آورده اند. علاوه بر باکتریا یک رشته قلاع مستحکم نیز در این ناحیه وجود داشته که بعضی از آنها تاکنون به وسیله‌ی باستان شناسان کشف شده است. در دره اُکس (آمودریا و وخش) امر کشاورزی براساس آبیاری مصنوعی وجود داشته است. باکتریا از لحاظ پیش رفت و قدرت محتملاً از ماد و پرسید عقب تر نبوده است. وجود و بقای باکتریا در غرب دولت هخامنشیان به همان قدر که وابسته به اوضاع و احوال بابل و فینیقی و غیره بود، به همان میزان هم به نیروی قشون ایران ارتباط داشت. در محدوده‌ی ایران، سرنوشت فرمان روایی هخامنشیان در نتیجه‌ی مبارزه‌ی جوامع ماد و ایران و باکتریا، که از لحاظ قدرت تقریباً با یکدیگر یکسان بودند، تعیین می شد و به طوری که هرودوت می گوید برای کورش، تسخیر باکتریا یکی از اقدامات مهم به شمار می رفت.
موقعیت خوارزم، واقع در قسمت سفلای اُکس، با وضع باکتریا شباهت داشت. عده ای از محققین چنین تصور می کنند که در اینجا هم اتحادیه ای از نخستین حکومت ها یا قبایل به وجود آمد و ایالت مجاور را هم (از قبیل سغد، دره‌ی تجن- هریرود؟) دربرگرفت.
طبق روایت کتسیاس، که از مؤلفین حامی و طرف دار ماد به شمار می رود، کورش بدواً نتوانست بر باکتریا استیلا یابد و فقط پس از آن که ساکنین باکتریا دانستند که آستیاگس کورش را به عنوان وارث قانونی خود تعیین کرده، با میل و رغبت مطیع و منقاد ایرانیان شدند. گزنفون در کورش نامه‌ی خود، که چندان موثق نیست، به وجود یک پادشاه باکتریا در آن زمان اشاره می کند. از طرف دیگر هرودوت بابل و باکتریا و مصر و هم چنین ساک ها را بعد از استیلا بر لیدی از مهم ترین رقبای کورش می داند. احتمال می رود که تبعیت دولت مقتدر باکتریا (البته در شرایط ایران شرقی و آسیای میانه) از کورش پس از شکست آستیاگس امری صوری و ظاهری بوده و در حقیقت دولت مذکور هنوز یکی از همسایگان خطرناک ایران به شمار می رفته است. درباره‌ی فتح باکتریا و هم چنین سغدیان (در ماورای اُکس) و خوارزم به دست کورش ما چیزی نمی دانیم ولی آنچه مسلم است در زمان جانشین کورش این ایالات جزو قلمرو حکومت هخامنشیان محسوب می شد ولی حفظ و نگاه داری این ایالات در صورتی مقدور بود که امنیت آنها در برابر کوچ نشینان آسیای میانه از قبیل: ساک ها، ماساگت ها و غیره تضمین و تأمین می شد.
همان قدر که توجه به امر آبیاری در امور زندگانی تأثیر داشت به همان نسبت هم حفظ و حراست ساکنین باکتریا و سغد و خوارزم در برابر حمله و هجوم کوچ نشینان برای رفاه و آسایش آنان اهمیت به سزایی داشت و بنابراین نظر هرودوت که می گوید موضوع مطیع ساختن کوچ نشینان یکی از مسائل حیاتی بود و می بایستی کورش در حل و فصل آن اقدام نماید، کاملاً نظر صحیح و منطقی است.
کورش در آسیای میانه در نبرد با کوچ نشینان از پا درآمد و کشته شد. البته نوع این قبایل معلوم نیست و مؤلفان یونانی قبایل مختلفی را نام می برند از جمله بروس از داهی ها، که جزو قبایل پارت بوده و در ترکمنستان کنونی اقامت داشته اند، نام می برد و کتسیاس از دربیک ها که طبق گفته‌ی اِسترابن در کنار هیرکانی، ظاهراً در شمال آن یعنی در ترکمنستان در نزدیکی کراسنودسک کنونی می زیستند، یاد می کند. ضمناً کتسیاس اقامتگاه دربیک ها را در نقطه‌ی مرزی هندوستان می داند و این موضوع امکان دارد؛ زیرا سایر قبایل کوچ نشین مانند داهی ها و ماردها و ساگارتی ها در نقاط مختلف آسیای میانه و ایران دیده شده اند.
هرودوت ماساگت ها را آخرین دشمنان کورش می داند و محل اقامت آنان را در ماورای ارس (سیحون) ذکر می کند. به احتمال قوی در زمان هرودوت کوچ نشینان قسمت شمالی آسیای میانه یک چنین نام مبهم و غیرمعینی را داشته اند و از این رو پومپی تروگ آنها را به عنوانی مبهم تر به نام «سكاییان» نام می برد؛ یعنی به همان نام و نشانی که یونانی ها و رومی ها از انواع کوچ نشینان شمال یاد می کردند. طبق گفته‌ی اِسترابن، ماساگت ها مانند ساک ها در قسمت های شرقی صحراهای آسیای میانه می زیستند و با ساکنین خوارزم قرابت و خویشاوندی داشتند. آنها در ماورای سیحون و همچنین در کوه ها و دشت ها و جزیره ها و باتلاق های قسمت سفلای سیحون سکونت اختیار کرده بودند. در زمان کورش هم احتمالاً در همین نقاط می زیسته اند. در بین ماساگت ها تشکیلات قبیله ای و ازدواج گروهی وجود داشته است. طبق اخبار نویسندگان باستانی در میان ماساگت ها امر فرمان روایی با زنان بوده است. ماساگت ها مانند دربیک ها، پیرمردها را به قتل می رسانیدند. هرودوت زندگانی ماساگت ها را به نحو جالبی توصیف کرده که ارزش دارد در اینجا تماماً نقل گردد: «از لحاظ لباس و طرز زندگی، ماساگت ها شبیه به سكاییان هستند. هم سواره و هم پیاده جنگ می كنند و به هر دو فن نبرد به خوبی آشنایی دارند. با تیر و كمان و نیزه می جنگند و معمولاً به تبرزین مسلح هستند. تمام اشیا و ادوات آنان از طلا و مس است و لوازمی كه برای نیزه و تیر و تبرزین موردنیاز است از مس تهیه می شود. كلاه و كمربند و حمایل آنان با طلا تزیین می گردد. هم چنین از مس سینه بندهای زرهی برای اسب ها ساخته می شود ولی افسار و دهانه و مهار اسب از طلا تهیه می گردد. از آهن و نقره مطلقاً استفاده نمی كنند... عادات آنها بدین قرار است كه گرچه هریك از آنها یك زن می گیرد همگی مشتركاً از زنان یكدیگر استفاده می كنند. برای عمر انسانی قائل به حدی نیستند و هركس خیلی پیر می شود كلیه ی خویشاوندان وی دورش جمع می شوند و او را به قتل می رسانند و او را با حیوانات متعددی كه در همان زمان ذبح می كنند، می پزند و دسته جمعی به خوردن آن می پردازند... آنها هیچ چیز نمی كارند و خوراك آنها از دام های اهلی و ماهی، كه به حد وفور از رودخانه ارس صید می كنند (مقصود سیحون است. م. د. دیاكونوف)، تأمین می شود. از شیر نیز استفاده می كنند. از خدایان فقط به خورشید احترام می گذارند و برای او اسب قربانی می كنند».
بنا به روایت هرودوت ماساگت ها، کورش و سپاهیان او را با حیله و نیرنگ به داخل سرزمین خویش کشاندند و در همان موقعی که اردوی ماساگت ها به تصرف کورش درآمده، و ارتش وی از این پیروزی دل شاد بود، کلیه‌ی آنها را محاصره کرده مورد هجوم قراردادند. در این نبرد کورش با سپاهیان زیادی که همراه داشت کشته شد.
کورش یکی از بزرگ ترین و برجسته ترین شخصیت های تاریخ باستان بوده و در معاصران خود اثرات بسیار عمیقی باقی گذشته است. خصوصیات کورش، که وی را به عنوان یک مرد سیاسی جلوه گر می سازد، بدین قرار است: شروع عملیات جنگی فوری در مورد لزوم (لشکرکشی علیه لیدی)، صبر و شکیبایی در مواردی که باید انتظار کشید و عجله نکرد (لشکرکشی علیه بابل)، توفیق دائمی در جنگ ها، و توانایی جلب و جذب همه‌ی آن کسانی که به مساعدت و معاضدت آنها نیاز داشت. بالاخره درک صحیح وظایف مربوط و انجام آنها به نحو مطلوب و ماهرانه.
شورش گوماتای (12) مغ و آغاز سلطنت داریوش اول
 
در موقعی که کورش در نقطه‌ی دوری از مشرق در نبرد با کوچ نشینان هلاک شد، سلطنت عظیم وی به پسرش کبوجیه یا کمبوجیه رسید و این قضیه به سال 529 قبل از میلاد اتفاق افتاد. کبوجیه همان سیاست پدرش را، دائر بر استحکام مبانی حکومت و توسعه‌ی سرزمین ایران، ادامه داد. پس از آن که کورش بر لیدی، و بابل غلبه یافت و در تحکیم مرزهای شرقی کشور اقدام کرد، در تمام مشرق زمین، مصر یگانه رقیب مقتدر هخامنشیان باقی ماند. لشکرکشی به مصر مقدمات و تمهیداتش در زمان کورش فراهم شد ولی در دوران سلطنت پسرش کبوجیه جامه‌ی عمل پوشید.
پادشاه مصر، آماسیس دوم، به خوبی واقف بود که نظر حکومت هخامنشیان تماماً متوجه و معطوف به مصر است؛ بنابراین با جدیت و فعالیت فوق العاده به دفاع پرداخت. با قبرس و فرمان روای مستبد جزیره‌ی ساموس، پولیکرات، که نیروی دریایی بسیار نیرومندی در اختیار داشت، معاهده‌ی نظامی بست. به علاوه در ارتش مصر عده ای از نظامیان یونانی، که به فنون جنگی آشنایی کامل داشتند، اجیر شده بودند و این عده نیروی عظیمی را تشکیل می دادند.
کبوجیه هم با قدرت و قوت فوق العاده خود را برای لشکرکشی آماده می کرد و سعی داشت که متحدین مصر را از او به کلی جدا سازد و بدین ترتیب فانت (13)، فرمانده‌ی سربازان یونانی، قشون مختلط مصر را به طرف خودش جلب کرد. لشکرکشی کبوجیه در سال 526 قبل از میلاد آغاز شد و او قبل از شروع حمله فرمان داد برادرش بردیا (به یونانی سمردیس) ساتراپ باکتریا را، از بیم این که مبادا از غیبت طولانی پادشاه سوءاستفاده کرده تاج و تخت سلطنت را غصب کند، بکشند. قتل بردیا بی اندازه محرمانه صورت گرفت به طوری که کسی از این راز آگاه نشد.
کبوجیه به سوی مصر حرکت کرد و در نزدیکی پلوزیوم (14) در مرز افریقا و آسیا، جنگ درگرفت. آماسیس پیش از آغاز این نبرد بدرود حیات گفت و پسرش پسامتیک (15) اجباراً وارد عرصه‌ی کارزار گردید. هرودوت می نویسد موقعی که پسران فانت، که در ارتش مصر باقی مانده بودند، به قتل رسیدند خون آنها را با شراب درآمیختند و سربازان مزدور یونانی این نوشابه‌ی وحشتزا را نوشیدند. بعد از این قضیه، سربازان مزدور دیگر نمی توانستند امیدوار باشند که ایرانیان نسبت به آنها رحم و شفقتی به دل راه دهند.
این نبرد با پیروزی ایرانیان پایان پذیرفت ولی نه پیروزی قطعی و نهایی؛ زیرا عده ای از شهرها مخصوصاً ممفیس در برابر ایرانیان مقاومت شدیدی از خود ظاهر ساختند. در میان مصریان عده ای خیانتکار پیدا شدند به طوری که جمعی از روحانیون عالی مقام و صاحبان مناصب به جانب داری از کبوجیه قیام کردند. مجسمه ای از فرمانده‌ی نیروی دریایی اوجاگورسنت، که از درباریان بزرگ دربار آماسیس و پسامتیک بوده، به دست ما رسیده که در آن مجسمه در روی کتیبه‌ی مشروح و مفصلی شرح حال آن فرمانده نوشته شده است. در این کتیبه کلیه‌ی خدمات و اقداماتی را که اوجاگورسنت به کبوجیه ابراز داشته، مشروحاً بیان شده است. از جمله این که شخص مذکور پادشاه ایران را به رتبه و مقام الاهه‌ی نیت (16) ارتقا داده و برای وی عناوین و القاب پادشاهان مصر را قائل گردیده است.
قابل توجه آن که کبوجیه در مصر همان سیاستی را که پدرش در بابل داشت، ادامه داد. از کتیبه‌ی اوجاگورسنت این طور مستفاد می شود که کبوجیه عنوان و لقب پادشاه مصر را پذیرفت و کلیه‌ی مراسم و تشریفاتی را که برای جلوس بر تخت فرعون صورت می گرفت، انجام داد. ظاهراً می خواست به فرمان روایی خودش در مصر صورت قانونی بدهد. کبوجیه بر اثر اقدام پدر، مشی و سلوک می کرد و در مورد کشور تحت استیلای خویش همان روش سیاست ملایم و آرام را تعقیب می نمود. کبوجیه پس از آن که مقاومت مسلحانه‌ی مصریان را دفع کرد از ویرانی کشور مصر و قتل مردم آن کشور امتناع ورزید. وی حتی پادشاه مصر پسامتیک را نکشت. گرچه بنا به گفته‌ی هرودوت همان طور که کورش با آستیاگس و نبونیدوس رفتار کرد، کبوجیه هم جانشین پادشاه مصر را به قتل رسانید. بعضی از مورخان در توصیف رفتار مشابه کورش در بابل، سعی کرده اند که این رفتار را از خصوصیات اخلاقی کورش دانسته، آن را ثمره و نتیجه‌ی تعالیم اخلاقی دیانت زردشت، که گویا کورش مؤمن و متدین به آن بوده است، بدانند. بنا به گفته‌ی هرودوت کبوجیه پادشاه سخت گیری بود و گاهی اوقات چنان گرفتار خشم و غضب می شد و رفتاری می کرد که مغایر و مباین با آداب و سنن هر دو ملت ایران و مصر بود. ولی خط مشی عمومی سیاست وی با پدرش مطابقت داشت. گرچه این موضوع با خصوصیات و صفات فرمان روایان معینی ارتباط ندارد، مولود دوراندیشی سیاست هخامنشیان است که قصد داشتند از اختلافات داخلی رقبای خویش به نفع خود استفاده کنند و نظر هیئت حاکمه‌ی ممالک فتح شده را به طرف خود جلب نمایند و ایالات تحت تصرف خویش را ویران نکنند و وصول خراج و مالیاتی را که از کشورهای تابع به خزانه‌ی آنها می رسید بر غنایمی، که یک جا و آنی نصیبشان می شد، ترجیح می دادند. هرودوت در بیان اقدامات و عملیات کبوجیه در مصر این خصوصیت اساسی سیاست ایرانیان را در کشورهای فتح شده موردتوجه قرار داده و بدان اشاره می کند.
کبوجیه به فتح مصر اکتفا نکرد بلکه تصمیم گرفت یک عده دیگر از ایالات افریقا را در تحت تصرف و استیلای خود درآورد. مستملکات یونان در ساحل شمالی آفریقا صرفاً به میل و اراده‌ی خویش به اطاعت و انقیاد کبوجیه درآمدند. کبوجیه به قصد توسعه‌ی قدرت و نفوذ خود در مغرب افریقا و تسلط بر کارفاگن به تهیه و تدارک نیروی دریایی پرداخت ولی طبق خبر هرودوت فینیقی ها، که فرماندهی کشتی های نیروی دریایی ایران را به عهده داشتند، از حمله و تجاوز به کارفاگن ها، که هم نژاد و از خویشاوندان آنها بودند، امتناع ورزیدند. آنگاه کارفاگن به حسب ظاهر فرمان روایی ایرانیان را پذیرفت و اسماً خراجی به آنها می پرداخت ولی در حقیقت ایرانیان در آن ایالات دورافتاده قدرت و حکومت واقعی نداشتند. در سال های 524-523 قبل از میلاد کبوجیه از مصر برای تصرف نوبیا عزیمت کرد ولی این لشکرکشی با عدم موفقیت مواجه گردید. هرودوت این شکست را توجیه می کند و می گوید که ارتش نه آمادگی داشت و نه آذوقه‌ی لازم و کافی، و به علاوه به آب و هوای مناطق حاره‌ی واقع در قسمت علیای رودخانه‌ی نیل هم مأنوس نبود.
قبل از آنکه ایرانیان از این لشکرکشی برگردند، خبر عدم موفقیت کبوجیه در نوبیا، به مصر رسید. بنابراین مصریان به امید این که ارتش ایران به کلی تار و مار شده، طغیان کردند و ظاهراً بانی و مؤسس این عصیان پسامتیک بود که به دستور کبوجیه وی را زنده نگاه داشته بودند. لیکن آرزوی مصریان برآورده نشد؛ زیرا کبوجیه هنوز برای سرکوبی مصریان قوای کافی در اختیار داشت. ایرانیان در موقع فرونشاندن آتش این شورش از خود قساوت زیادی نمایان ساختند. پسامتیک کشته شد و به گفته‌ی هرودوت گاونر مقدس آپیس را ذبح کردند و کشور مصر را ویران کرده و اموال و معابد را به یغما بردند. کبوجیه پس از آن که در سرکوبی شورشیان توفیق یافت، خود را برای آغاز لشکرکشی تازه به طرف نوبیا آماده کرد ولی در همین موقع از ایران اخبار وحشتناکی رسید مبنی بر این که بردیا زنده است و علم دار شورش و عصیانی است که در تمام نقاط ایران روز به روز رو به توسعه و فزونی گذاشته است.
کبوجیه کارهای خود را در مصر رها کرد و سراسیمه به صوب ایران ره سپار شد؛ ولی در نیمه راه در سوریه به وضع اسرارآمیزی به هلاکت رسید. هرودوت می نویسد که در موقع سوار شدن بر اسب با شمشیر زخمی شد ولی در کتیبه‌ی بیستون نوشته است که کبوجیه «به دست خودش» یا «خود به خود» مرد (انتحار کرد؟) و این قضیه به سال 522 قبل از میلاد به وقوع پیوست.
مدعی سلطنت که خودش را بردیا اعلام کرده بود در مدت بسیار کوتاهی توانست تمام کشور را علیه کبوجیه برانگیزد.
کتیبه‌ی بزرگی که به خط میخی در بیستون از داریوش شاه باقی مانده درباره‌ی این وقایع چنین می گوید: «شخصی به نام كبوجیه (17) یعنی كبوجیه پسر كورش از نسل ما در اینجا پادشاه بود. این كبوجیه برادری داشت به نام بردیا (18) كه با كبوجیه از یك مادر و یك پدر بود. سپس كبوجیه بردیا را كشت. موقعی كه كبوجیه بردیا را كشت، مردم (یا قشون) (19) خبردار نشدند كه بردیا كشته شده است. سپس كبوجیه به مصر عزیمت كرد. موقعی كه كبوجیه به مصر ره سپار شد مردم (20) دشمن شدند و سپس دروغ (21) در كشور، در پارس و در ماد و سایر استان ها، شیوع یافت». بعد در این کتیبه نوشته شده که «... یک نفر مغ بود به نام گوماتا. او قیام کرد از پایشیاخوواد، (هست) کوهی به نام آرکادری، از آنجا چهارده روز از ماه ویاخنا (مارس 522 قبل از میلاد) گذشته بود که وی قیام کرد. او مردم را این طور فریب می داد: «من، بردیا پسر كورش، برادر كبوجیه هستم». آنگاه مردم از كبوجیه جدا شدند و به طرف آن شخص رفتند هم پارس و هم ماد و هم سایر ایالات. وی حكومت را به دست گرفت. نه روز از ماه گرماپاد (ژوئیه) گذشته بود كه حكومت را به دست گرفت. سپس كبوجیه به دست خودش مرد» (22).
بدین ترتیب بردیای دروغی که در ماه مارس 522 قبل از میلاد شورش خود را آغاز کرده بود، در تابستان همان سال تقریباً تمام امپراتوری هخامنشیان را در تحت فرمان خویش درآورد.
شاهزاده داریوش علیه بردیای دروغی برخاست (به لغت ایران باستان دارا یاواخوش). داریوش منسوب به یکی از خاندان های فرعی سلسله‌ی هخامنشی است که شاید قبلاً در یکی از ایالات ایران حکومت داشته اند. جد داریوش آرشام (آرسام) که هنوز در آن زمان زنده بود (به کتیبه‌ی Xerx. Pers. F. مراجعه شود) از قبل عنوان پادشاهی داشت و این موضوع را از روی کتیبه‌ی بیستون (که او را جزو هشت نفر از هخامنشیانی که تا داریوش سلطنت کرده اند قلمداد کرده است) و کتیبه Ash که بعدها به نام آرشام تنظیم شده است، می توان استنباط کرد. پدر داریوش ویشتاسب (به یونانی گیستاسپ) در پارت از حکام بود. خود داریوش با آن که جوان بود، از حکام پرسید به شمار می رفت. داریوش در تحت حمایت بزرگ ترین نجبای ایرانی، با گروه قلیلی از هم دستان خود به قلعه‌ی سیکایااوواتیش، واقع در ایالت نسا در ماد، وارد شد و گوماتا و همکاران وی را به قتل رسانید و این واقعه در 29 سپتامبر همان سال روی داد. بدین ترتیب داریوش زمام امور را در دست گرفت.
از بابل اسنادی به دست ما رسیده که هفت ماه اول زمام داری بردیای دروغی در آن ذکر شده و تاریخی را که در کتیبه‌ی بیستون نوشته شده است تأیید می نماید.
از مؤلفان یونانی، هرودوت داستان غصب حکومت را از طرف مغ ها به طور مشروح بیان می کند و با آن که بعضی از جزئیات آن تا اندازه ای جنبه‌ی افسانه ای دارد ولی در قسمت های اساسی با اطلاعات مندرج در کتیبه‌ی بیستون کاملاً مطابقت می کند. بنا به گفته‌ی هرودوت، این تحول عظیم به وسیله‌ی دو برادر مغ صورت گرفت. یکی از آنها، که چندان نقش مهمی را عهده دار نبود و از لحاظ قیافه و صورت به بردیا شباهت داشت، تخت و تاج سلطنت را غصب کرد،‌ ولی رهبر اصلی این نهضت از انظار پنهان بود. هرودوت او را به نام پاتیزیف (23) یاد کرده و به طوری که می گویند این یکی از القاب و عناوین ایرانی بوده که مؤلفان یونانی آن را درک نکرده اند و درواقع اسم خاص آن مغ نبوده است. بعداً هرودوت از توطئه‌ی داریوش سخن به میان می آورد و نام هم دستان او را هم ذکر می کند و مطلب جالب آن که کلیه‌ی این اسامی به جز یک نفر، با اسامی منقوش در کتیبه‌ی بیستون داریوش تطبیق می کند. مؤلف دیگر یونانی، کتسیاس، در موقع روایت این وقایع نام مغی را که طغیان کرده سفندادات (به زبان ایران باستان سپاندادات) ذکر می کند.
کیفیت شورش مغ ها هنوز روشن نشده است ولی در عین حال این انقلاب برای درک تاریخ پیشرفت حکومت هخامنشیان اهمیت فوق العاده ای دارد. مغ ها چه کسانی بودند؟
در آثار هرودوت ما می خوانیم که ایرانیان بدون وجود مغ ها نمی توانستند قربانی کنند. بنابراین مغ ها در زمان هخامنشیان عضو یک نوع سازمان روحانی یا طبق گفته‌ی اِسترابن یک جمعیت دینی بودند. هرودوت اشاره می کند و می گوید که مغ ها یکی از شش قبیله‌ی ماد بودند که شاید این جمعیت هم در حدود همین قبیله به وجود آمده است. در کتیبه‌ی بیستون «مغ» یک عنوان قبیله ای است. ضمناً این کتیبه (مثلاً در بند 52) مغ ها را متمایز از مادها می داند. در عین حال برخلاف مدعیان دیگر، که غالباً فقط نام آنها ذکر شده، گوماتادر کتیبه به عنوان مغ ذکر شده است. چنین اشاره ای در کتیبه نشان می دهد که شاید برای نویسنده‌ی آن انتساب گوماتا به طبقه‌ی مغ ها اهمیت خاصی داشته و امکان دارد که همین عنوان وی را شایسته و لایق احراز مقام و عنوان شاهی نمی داشته است. بدین ترتیب عنوان مغ در کتیبه‌ی بیستون از عناوین دیگر قبیله ای متمایز است.
پرواضح است که مغ ها در نزد ایرانیان عنوان مروج آداب و رسوم دینی را داشتند. مثلاً کورش به وسیله‌ی مغ ها تربیت یافت و کبوجیه در موقع عزیمت به مصر کاخ خویش را به مغ ها سپرد.
در دوران هخامنشیان مغ ها را منسوب و مرتبط با زردشت می دانستند و رئیس آنان را جانشین زردشت می شمردند. آیا مغ ها چه عقیده و طریق مذهبی را عنوان کرده بودند و چگونه با هیئت حاکمه‌ی آن زمان به مبارزه پرداختند؟
ای. هرتل و ا. هرتسفلد کوشیده اند که مبارزه‌ی داریوش را با مغ ها نبرد دین جدید زردشتی با عقاید بت پرستی مغ ها جلوه دهند. طبق نظری که در اوستا بیان شده حامی زردشت، ویشتاسپ همانند ویشتاسپ پدر داریوش است. بدین ترتیب زردشت الهام دهنده و سائق کلیه‌ی فعالیت ها و اقدامات داریوش و معاصر او است. این نظر از لحاظ کلی قابل قبول نیست.
از آثار هرودوت این نکته استنباط نمی شود که دوگانگی (ثنویت) پیشرفته ای که از خصوصیات اوستاست برای دین ایرانیان نیز مصداق داشته باشد؛ زیرا اهمیتی را که در آیین متأخر زردشتی برای آتش قائل بودند در دین ایرانیان وجود نداشت. مراسم تدفین ایرانیان برخلاف مراسم تدفین مغ ها با دستورهای مذکور در اوستا تطبیق ندارد. گرچه طبق مندرجات کتیبه ها در دین داریوش اول موضوع نزاع نیکی با بدی (دروغ) عنوان می شود اصطلاحات این کتیبه ها با اصطلاحات آیین زردشتی همانند نیست. پادشاهان هخامنشی، دین خود را وسیله‌ی مخالفت و مقاومت در برابر سایر ادیان قرار نمی دهند و قبول آن را به پیروان سایر ادیان تحمیل نمی نمایند. موضوع این که آیا عقیده‌ی مغ ها در اصول با عقیده‌ی داریوش و ایرانیان متباین بوده است یا خیر، هنوز به ثبوت نرسیده ولی هرگاه دین مغ ها کاملاً مخالف و مباین با آیین زردشت بوده در این صورت معلوم نیست که چگونه مؤلفان یونانی آن را با سنن و آداب زردشتی مرتبط می دانسته اند.
باید این طور فکر کرد که براساس معتقدات قدیم دینی ایران، که قبل از تشکیل طبقات مختلف وجود داشته، در ایران شرقی و غربی در موازات یکدیگر سیستم های دینی مختلفی توسعه یافته که فوق العاده نزدیک به هم بوده ولی در عین حال همانند نبوده است.
ما هنوز نمی توانیم بگوییم که آیا مغ ها از همان آغاز پیرو معتقدات دینی زردشت و طبقه‌ی روحانی وابسته به این آیین که بدواً در آسیای میانه (در باکتریا؟) به وجود آمده، به شمار می رفته اند یا خیر و آیا هخامنشیان (کلاً یا عده ای از آنان) از پیروان زردشت بوده اند یا نه. ضمناً یقین داریم که در بین مذاهب مختلف ایران در دوره‌ی هخامنشیان تفاوت های کلی وجود نداشته؛ زیرا اصول دین زردشت در این زمان به نحو قطعی تدوین نیافته بود.
ممکن است این طور تصور کرد که مغ ها سعی داشتند به آداب و سنن قدیمی ماد مربوط به قبل از دوره‌ی هخامنشیان برگردند. ظاهراً در ماد، نهضت عظیمی علیه حکومت هخامنشیان آغاز شده بود و مؤید این مطلب همان قیام فرورتیش (فرائورت) است که داریوش مجبور شد بلافاصله پس از سرکوبی مغ ها با او وارد نبرد شود. این فرورتیش خودش را به عنوان خشتریته (ظاهراً این همان اسم کاشتاریتو است) از نسل خوواخشتری- کواکسارس معرفی کرد؛ یعنی به همان آداب و سنن زمان قبل از کورش متشبث شد؛ زیرا در نزد مادها این اسامی قدرت باستانی و نظم موجود پیش از شورشی که کورش را به حکومت رسانید، مجسم و مصور می ساخت. این نکته را باید در نظر داشت که پادشاهان از نسل کواکسارس (مثلاً آخرین پادشاه آنها آستیاگس) در مبارزاتی که برای تقویت و استحکام فرمان روایی خود انجام می دادند، با نجبای بزرگ، یعنی فرزندان پادشاهان کوچک مستقل، تصادم پیدا می کردند. از طرف دیگر، مغ ها محتملاً به عنوان رهبران روحانی مادها و ایرانیان تلاش می کردند و به همین منظور باید داستان داریوش مبنی بر ویران کردن معابد خدایان- دیوها (اهریمن ها) را بر طبق دستور اوستا مورد مطالعه قرار داد.
نهضت دینی در شرق ایران که در گاتها منعکس است ظاهراً بیشتر جنبه‌ی دموکراسی داشت و این امر نتیجه‌ی پایین بودن سطح پیشرفت های ایالات شرقی است و آنها هنوز به وجود ثروتی که موجبات تسریع در ویران کردن روابط قبیله ای متداول در بین مادها و ایرانی های مغرب ایران را فراهم ساخته بود، واقف نبودند.
این مشاهدات، که جنبه‌ی کلی تاریخی دارد، به خودی خود کافی است که موضوع امکان هم آهنگی و هم بستگی آیین زردشت و داریوش را مورد تردید قرار دهد. به علاوه نام زردشت در کتیبه های ایران باستان دیده نمی شود و همه‌ی مؤلفان گذشته، عصر او را به دوران قبل از داریوش، یعنی زمان های بسیار قدیم، نسبت می دهند. هرودوت، که به خوبی از امور مربوط به ایران غربی آگاه است، مطلقاً از او نام نمی برد. جز ویشتاسپ، حامی زردشت، که هم نام پدر داریوش اول است هیچ یک از کسانی که طبق روایت جزو اطرافیان زردشت بودند با کسانی که در دربار اولین پادشاهان هخامنشی از آنها یاد شده هم نام نبوده اند. گاتها که طبق روایات مذهبی آن را منسوب به زردشت می دانند، تصویری از اجتماع فوق العاده کهنی که مربوط به ماد قبل از آستیاگس است، و به هیچ وجه به ایران دوره‌ی هخامنشیان ارتباط ندارد، مجسم می نماید (مثلاً گاتها از یک حکومت متحد بزرگ که از خصوصیات سیستم سازمان اداری ساتراپ های هخامنشیان است یاد نمی کند و از آهن نیز ذکری به میان نیامده است). نهضت اجتماعی که در گاتها منعکس است در بدو امر جنبه‌ی یک پدیده‌ی محلی در شرق ایران را داشته است. جالب توجه آن که نام ماد و پارس و حتی خود مغ ها در اوستا ذکر نشده است. دور از عقل نیست که در غرب ایران تعالیم گاتها موردقبول واقع شده و بعدها به وسیله‌ی مغ ها، که طبق روایات گذشته با زردشت وابستگی داشتند، رو به ترویج نهاده است. جامعه‌ی ماد شرقی از جامعه‌ی آسیای میانه و ایران شرقی وجه تمایز زیادی نداشت.
تعالیم مغ ها، به طوری که مورخان قدیم می گویند، همان تعلیم گاتهاست. «كارا» یعنی مردم-قشون در ایران اهمیت فوق العاده ای داشت و هیچ حکومتی بدون حمایت و طرف داری این گروه نمی توانست بر روی پای خود بایستد. شاهزاده داریوش و نجبایی که در اطرافش بودند و هم چنین مغ ها، که منافع عده ای از نجبا را منعکس می ساختند، هریک به نوبه‌ی خود تلاش می کردند که مردم را به طرف خود جلب کنند.
از این که مغ ها در ایران شهرت و معروفیت داشتند تردیدی نیست، هرودوت می نویسد که: «بردیای دروغی برای اتباع خود كارهای بسیار نیكی انجام داد، به طوری كه وقتی به هلاكت رسید، به استثنای ایرانیان، تمام اهالی آسیا از مرگش متأسف بودند. درواقع این مغ برای تمام ملل قلمرو سلطنت خویش فرمانی صادر كرد و آنان را از خدمت نظام و پرداخت خراج برای مدت سه سال معاف كرد و فرمان مزبور را به محض در دست گرفتن زمام سلطنت صادر كرد.» هرودوت که می گوید ایرانیان از طرز حکومت مغ ناراضی بودند چندان ذی حق نیست؛ زیرا عده ای از قبایل ایران وجود داشتند که در سیاست مغ ها ذی نفع بودند، (در کرانه های آن کشور؟) زیرا در پرسید داریوش مجبور شد قیام وهیزداته را پس از مرگ گوماتا فرونشاند چون شخص اخیر هم نام بردیا را برای خودش اختیار کرده بود.
در کتیبه‌ی بیستون قسمتی وجود دارد که امکان داشت تا اندکی موضوع شورش مغ ها را روشن سازد؛ ولی متأسفانه متن ایران باستان آن روشن نیست و زبان عیلامی هم به خوبی فراگرفته نشده و متن بابلی آن هم در این نقطه از بین رفته و از این رو نسبت به این متن تفاسیر مختلفی وجود دارد. در حدود امکان ما ترجمه‌ی تحت اللفظی آن را ذیلاً نقل می کنیم:
«داریوش شاه می گوید: قدرتی که از نسل ما سلب شده بود من آن را برگرداندم و به جای خود قرار دادم. من معبدهایی را که مغ گوماتا ویران کرده بود، مانند سابق ساختم. به مردم ارتشیان (در اصل Kära است) اموال و خانه ها و برده ها (آنچه وجود داشت) و در جامعه (یا : «با جامعه» یا آنچه «متعلق به جامعه بود») آنچه را مغ گوماتا تصاحب كرده بود، برگرداندم. من مردم (Kära) و پارس و ماد و سایر كشورها را همان طور كه در سابق بودند در جای خودشان قرار دادم و آنچه از آنها اخذ شده بود دوباره به آنها برگرداندم...»
به طوری که می بینیم مغ از رقبای خودش اموال و برده های آنها را به زور می گرفت و بدیهی است مردم آزاد ثروتمند یعنی صاحبان برده و نجبا بیش از سایر مردم دچار زحمت شدند.
عده ای از نجبا در اثر سیاست مغ ها چیزی از دست ندادند و عده‌ی دیگر تمام یا قسمتی از دارایی خود را فاقد شدند. علاوه بر آن در بین مردم آزاد عده ای وجود داشتند که از مغ ها حمایت می کردند و عده ای هم بودند که رقبای مغ به آسانی می توانستند آنها را به طرف خود جذب کنند. از اینجاست که بین گفته‌ی بیستون و هرودوت تناقض مشاهده می شود؛ بدین معنی که نویسنده‌ی کتیبه‌ی بیستون، که با مغ ها خصومت دارد، خساراتی را که از جانب گوماتا به مردم-ارتشیان وارد آمده ذکر می کند و هرودوت برعکس تلاش وی را مبتنی بر جلب و جذب مردم (به وسیله‌ی معافیت از پرداخت مالیات و خدمت سربازی) خاطرنشان می سازد. درواقع این مبارزه بین دو گروه از نجبا، که یکی از آنها تابع مذاهب محلی و گروه دیگر در تحت تعلیمات مغ ها بودند، صورت می گرفت. البته در این عرصه گروهی توفیق پیدا می کردند که بتوانند مردم- ارتشیان را به طرف خود جلب نمایند.
داریوش برخلاف گوماتا پس از به دست گرفتن قدرت در تمام سرزمین وسیع با مقاومت شدید مواجه گردید. سال اول فرمان روایی خود را صرف فرونشاندن شورش های زیادی کرد که بعضی از آنها فوق العاده مهم بود.
داریوش پس از کشته شدن گوماتا به سرکوبی شورش آسیانی ها در عیلام پرداخت. بعد از این قضیه در بابل شخصی پیدا شد به نام نیدینتوبعل (24) که تحت عنوان نبوکدنصر (نووخدنصر سوم) گویا پسر پادشاه بابل نبونیدوس، قدرت را در دست گرفت. در دسامبر سال 522 قبل از میلاد نیدینتوبعل در دو نبرد شکست خورد و در بابل از انظار پنهان شد. داریوش بابل را متصرف گردید و یاغی را به قتل رسانید؛ ولی در همان موقعی که داریوش تلاش می کرد تا مرکز حیاتی حکومت خود، بابل را در تحت استیلا درآورد، ایران و عیلام و ماد و آشور و مصر و پارت و مرغیان و ساتاگیدی (با آراخوسیا) (25) وساک از حکومت هخامنشی منتزع شد.
در عیلام مارتیا که به نام پادشاه ایمانیش (که شاید به همان عنوان پادشاه قدیم عیلام اومانیکاش، هومپانیکاش باشد) نامیده می شد، قیام کرد.
قوی ترین شورش ها در ماد به وجود آمد. رهبری این شورش را فرورتیش، که فوقاً به او اشاره شد، به عهده داشت و او نام خشتریته از دودمان کواکسارس را برای خودش اختیار کرد. اولین برخورد ارتش داریوش به فرماندهی ویدارنا با مادهایی که در ژانویه‌ی 521 قبل از میلاد، شورش کرده بودند، به نتیجه نرسید. ویدارنا مجبور بود منتظر بماند تا داریوش با نیروی اصلی خود برسد. فقط در ماه مه 521 قبل از میلاد فرورتیش شکست خورد و به راغا گریخت و در آنجا دستگیر شد.
در بهار سال 521 قبل از میلاد در ارمنستان (در کتیبه‌ی بیستون برای اولین بار این اسم در تاریخ به چشم می خورد) شورش بسیار عظیمی برخاست. اهالی ارمنستان در برابر فرماندهان داریوش، که اولی دادرشی (خودش ارمنی بود) و دومی واخومیسا بود، از خود مقاومت سختی نشان دادند. کتیبه‌ی بیستون درباره‌ی سرکوبی کامل ارمنستان سکوت کرده است. ظاهراً این سرزمین در سنین اولیه‌ی سلطنت داریوش کاملاً در تحت استیلای وی درنیامده بود.
در نتیجه‌ی شورش بزرگی که در پرسید به وجود آمد، توجه داریوش از ارمنستان منعطف شد. سرپرستی و رهبری این شورش با وهیزداته بود که خود را «بردیا» معرفی می کرد. وهیزداته دیرزمانی در برابر لشکر داریوش مقاومت کرد ولی عاقبت لشکریانش درهم شکسته شدند و به اسارت درآمد و در امرداد ماه سال 521 قبل از میلاد، اعدام گردید. طرف داران و حامیان وهیزداته در آراخوسیا هم که در نقطه‌ی شرق حکومت هخامنشیان قرار گرفته بود وجود داشتند و ساتراپ ویوانان (26) سعی و کوشش زیادی در سرکوبی شورشیان به کار برد.
علاوه بر شورش هایی که ذکر شد شورش های دیگری نیز به وقوع پیوست. بابل برای بار دوم سقوط کرد و در شمال شرق در باکتریا شخصی به نام فرادا از مرغیان (یعنی از ناحیه‌ی مرو کنونی) قیام کرد. این شورش با سختی و خشونت خارج از حد تصور فرو نشانده شد و شورشیان تلفات زیادی متحمل شدند. در ژوئیه‌ی سال 521 قبل از میلاد، داریوش صرف نظر از شورش دوم بابل، ظاهراً در کلیه‌ی ایالات مهم حکومت خود شورش ها را از بین برد و به تشکیل و تحکیم حکومت پرداخت. داریوش در اقدامات خود قبل از همه به هفت طبقه از اشراف و نجبای مهمی، که در بحران توطئه‌ی گوماتای مغ از وی حمایت کرده بودند، متکی شد. آن عده از اشراف (به استثنای عده ای که بلافاصله به طرف داری از او برخاستند)، که روزگاری جزو اطرافیان و حامیان کورش بودند و قبل از کورش از آستیاگس حمایت می کردند، به تدریج از عرصه‌ی سیاست خارج شدند و دیگر آن نقش قبلی را عهده دار نبودند.
برای این که حکومت داریوش بتواند از لحاظ وسعت با دوران کبوجیه برابری کند، می بایستی کشور مصر نیز دوباره اعاده می شد و این امر در سال 519 قبل از میلاد صورت گرفت. اوجاگورسنت که معروف ماست دوباره به عنوان واسطه‌ی بین پادشاه ایران و خدایان مصر قیام کرد. داریوش به راهنمایی او مراسم تاج گذاری مخصوص فراعنه‌ی مصر را با همان تشریفات انجام داد. مقارن همین احوال بعضی از ایالات افریقایی از جمله مستملکه‌ی یونانی کیرن (27) هم جزو متصرفات حکومت داریوش درآمد. بعدها داریوش قدرت خود را در دره‌ی هند و بعضی از سرزمین های دیگر توسعه داد.
حکومت هخامنشیان در زمان داریوش اول
 
داریوش چون حکومت پیشینیان را تجدید کرد و قدرت و نفوذ خویش را مستحکم ساخت و با بازوی آهنین خود شورش ها و مقاومت ها را درهم شکست، به انجام یک رشته اقدامات اقتصادی و اداری، که طبق حوادث 522-521 قبل از میلاد، برای ادامه‌ی سلطنت جانشینان خود ضروری تشخیص داده شده بود، مبادرت ورزید.
ایالات قدیم آسیا از قبیل: بابل، سوریه، فینیقیه و یک عده از نواحی مترقی آسیای صغیر از لحاظ اقتصادی و سیاسی از مراکز مهم حکومتی به شمار می آمدند و در این کشورها از مقاصد و نیات هخامنشیان مشعر بر تصرف کلیه‌ی کشورهای مشرق حمایت می کردند. سیاست کورش و داریوش در ممالک فتح شده مخصوصاً در مصر و بابل نشان می دهد که پادشاهان هخامنشی درصدد بودند که این طرف داری و حمایت را به دست بیاورند و سعی داشتند که در این کشورها به تصرفات خود صورت قانونی بدهند؛ بنابراین کلیه‌ی مراسم و تشریفات تاج گذاری را انجام می دادند و القاب محلی را می پذیرفتند و خدایان محلی را پرستش می کردند. داریوش برای تحکیم مبانی حکومت و تشیید روابط و مناسبات اقتصادی بین نواحی مختلفی که از لحاظ تشکیلات به کلی با یک دیگر متفاوت و متغایر بودند و هم چنین برای وصول مالیات ها، سیستم پولی واحدی به وجود آورد که ظاهراً از لیدی ها اقتباس شده بود. پایه‌ی این سیستم سکه‌ی طلا- دریک بود که از لحاظ وزن برابر باتالانت (28) (8/4گرم) و سکه‌ی نقره- سیکل برابر بادریک بود و در آن زمان به نسبت ارزش نقره و طلا معادل 13/3: 1 و 5/6 گرم وزن داشت. ضرب سکه‌ی طلا صرفاً جزو اختیارات پادشاه بود ولی فرمان روایان ایالات و پادشاهان کوچک محلی و شهرها، که استقلال داخلی داشتند، می توانستند سکه‌ی نقره ضرب کنند. داریوش در طرز اداره‌ی کشور نیز طریقه‌ی بسیار متین و محکمی اتخاذ کرد؛ بدین معنی که کلیه‌ی دستگاه حکومت را به واحدهای ساتراپی، که همان کلمه فارسی «خشاتراپا وان» به معنای حاکم و فرمان رواست، تقسیم بندی کرد. هرودوت صورت کامل ساتراپی ها را (که کلیه‌ی آنها بیست است و عده‌ی ثابتی نبوده) در اختیار ما قرار داده و هم چنین اطلاعات و ارقام بسیار ذی قیمتی درباره‌ی میزان خراج هریک از این ساتراپی ها را در دسترس ما گذاشته است. هرودوت بدون آن که به اسامی ساتراپی ها اشاره کند به ذکر شماره‌ی آنها اکتفا کرده و مللی را که در قلمرو آنها بودند شرح می دهد. در کتیبه های پادشاهان هخامنشی، داریوش و خشیارشا، به خط میخی فهرستی از صورت چند کشور که غالباً متفاوت با یکدیگرند، به چشم می خورد. این صورت ها حاوی اسامی دقیق واحدهای اداری یعنی ساتراپی ها نیستند. این صورت ها متضمن اسامی سازمانی اداری نیست بلکه یک فهرست تاریخی و جغرافیایی است.
در رأس هریک از ساتراپی ها و گاهی چند ساتراپی یک نفر حاکم، یعنی ساتراپ که معمولاً فرد ایرانی بود، قرار داشت. وی کاملاً از یک قدرت نظامی برخوردار بود؛ به قسمی که حتی می توانست اقدام به سربازگیری نماید. گاهی هم در حوزه های نظامی فرماندهان مخصوصی گماشته می شدند. ساتراپ موظف بود که وصول مالیات را تأمین نماید و امور قضایی را نیز انجام دهد. به طوری که در بالا اشاره شد ساتراپ برای تأمین احتیاجات داخلی خود می توانست سکه‌ی نقره یا مس ضرب کند.
معمولاً حکام محلی و پادشاهان کوچک و گاهی هم (در کرانه های غربی آسیای صغیر و در سوریه و فلسطین) جمعیت ها و انجمن های شهری در تحت اطاعت و انقیاد ساتراپ ها بودند.
با تجزیه و تحلیل اطلاعاتی که هرودوت درباره‌ی میزان مالیات ها در اختیار ما گذاشته است، کاملاً اهمیت ساتراپی های غربی برای حکومت هخامنشیان روشن و معلوم می شود. میزان مالیاتی که آسیای صغیر و ارمنستان و ماوراءالنهر (آشور و سوریه و فلسطین) و بابل می پرداختند، تقریباً دو برابر مجموع میزان مالیاتی بود که همه‌ی ایالات ایران به انضمام آسیای میانه می پرداخت. فقط بابل به تنهایی یک هزار تالانت نقره می داد؛ در حالی که ثروتمندترین ساتراپی های ایران، یعنی ماد، میزان مالیاتی که می پرداخت فقط 450 تالانت بود. خود ایرانی ها در «ارتش جاویدان» (اختصاصاً در پست های فرماندهی) و در دستگاه های دولتی خدمت می کردند و از پرداخت مالیات و انجام سایر وظایف معاف بودند و کلاً (در هر حال سه قبیله‌ی اصلی) هیئت حاکمه را تشکیل می دادند. تقریباً تمام مردان بالغ پرسید با پولی که، به وسیله‌ی مالیات ها از سایر اهالی کشور، وصول می شد می زیستند و از این رو تمام ایرانیان اعم از نجبا و غیره از حکومت هخامنشی حمایت می کردند.
فلز موردنیاز به ایران وارد می شد و به شمش تبدیل می گردید و همین فلزات پشتوانه‌ی خزانه‌ی دولت به شمار می رفت.
برای اداره‌ی چنین حکومت وسیع، نیاز به وجود وسایل مواصلاتی مرتبی احساس می شد. راه هایی که در چند جهت کشور با یکدیگر تقاطع داشتند از راه های قدیمی مرمت شده تشکیل می شدند. در تمام راه ها، در فواصل معین، ایستگاه هایی وجود داشت که برای تسریع در ارسال نامه ها و فرمان های حکومتی و ایصال فرآورده های فاسد شدنی به مرکز مورداستفاده قرار می گرفت. ایجاد چنین سیستم منظم ارتباطی را می توان منسوب و متعلق به زمان داریوش نیز دانست.
داریوش پس از آن که در مورد تحکیم اوضاع و احوال داخلی حکومت خود کارهای بزرگی را انجام داد، به فکر توسعه‌ی متصرفات خویش پرداخت و به همین منظور به لشکرکشی هایی دست زد. در کتیبه‌ی بیستون، در متنی که به متن اصلی اضافه شده و مبین آغاز سلطنت داریوش است، موضوع لشکرکشی داریوش برای سرکوبی سکاییان بیان گردیده است. درگذشته این طور تصور می کردند که این لشکرکشی علیه سکاییان اروپایی صورت گرفته ولی در اثر تحقیقاتی که اخیراً به عمل آمده مدلل گردیده که این لشکرکشی علیه سک ها یعنی سکاییان آسیای میانه صورت پذیرفته است. در صورت های بعدی متصرفات داریوش از هندوستان (منظور دشت هند است) سخن به میان آمده است.
تقریباً در حدود سال 515 قبل از میلاد فرماندهان ارتش داریوش مگابیز و سپس اتان (اوتانا) به فریگیا استیلا یافته و پادشاه مقدونیه آمینت را مطیع خود ساختند و به این ترتیب نفوذ ایرانیان در اروپا آغاز شد. ایرانی ها با لشکرکشی خود به سکاییه‌ی اروپایی دچار اشتباه شدند. در آغاز قرن پنجم قبل از میلاد در شهرهای یونانی آسیای صغیر شورش بزرگی برپا شد که از طرف شهرهای یونانی در قسمت اروپایی دریای اژه حمایت می گردید. آنها می دانستند که دشمن سرسخت و خطرناکشان، ایرانی ها به زودی یونان را نیز مورد تهدید قرار خواهند داد. شورش شهرهای آسیای صغیر در حدود سال 494 قبل از میلاد سرکوب شد و بعد از این قضیه داریوش برای لشکرکشی علیه یونان آماده گردید.
اولین لشکرکشی ایرانیان علیه یونان جنبه‌ی مقدماتی و دیده بانی داشت. فرمانده‌ی قشون داریوش، ماردونی، پسر گبری، از بوسفور گذشت و مدتی بدون کسب موفقیت با فریگیا و مقدونیه، که ظاهراً در همین زمان دوباره استقلال خود را به دست آورده بودند، به نبرد پرداخت.
داریوش فکر کرد که لشکرکشی به آتن از سمت شمال فوق العاده طولانی و مشکل است بنابراین تصمیم گرفت قشون خود را با کشتی از طریق دریای اژه به یونان برساند، به این نحو که لشکریان وی مستقیماً در قلب آتیک (29)، در آتن پیاده شوند. در سپتامبر 490 قبل از میلاد، قشون ایران با کشتی از آسیای صغیر گذشتند و در آتیک در دشت ماراتن (30) پیاده شدند و در همین نقطه در دوازدهم سپتامبر یونانیان، که در وضع ناهنجاری قرار گرفته بودند، دست به نبرد عظیمی زدند و ایرانیان را شکست دادند به طوری که ایرانیان مجبور شدند سوار بر کشتی شده و یونان را ترک گویند. بدین ترتیب اولین مواجهه و اصطکاک ایرانیان با یونانیان به شکست کامل ایرانیان فیصله یافت.
البته داریوش به این شکست تن در نداد؛ زیرا می خواست بر یونانی ها استیلا یابد و اجازه ندهد که آنان بر دریای اژه حکومت کنند و قصد داشت تا امکان نفوذ آنها را با شهرهای یونانی آسیای صغیر، که ارتباط نزدیکی با یونان داشتند، از میان ببرد و بدین نحو دست آنها را از حکومت هخامنشیان قطع نماید. بدین ترتیب داریوش به تهیه‌ی مقدمات و تمهیدات یک لشکرکشی دیگر اقدام کرد ولی در همین موقع در مصر شورش بزرگی به پا خاست و در همین اوان در سال 486 قبل از میلاد داریوش بدرود حیات گفت.
خشیارشا و شکست ایرانیان در یونان
 
داریوش موقعی بدرود حیات گفت که حکومت هخامنشیان اوضاع بسیار پریشانی داشت. اولین لشکرکشی علیه یونانی ها با شکست مواجه شد و در مصر آتش شورش و عصیان زبانه کشید و به علاوه، عدم وجود یک نظم و قاعده‌ی معینی جهت احراز مقام سلطنت وضع را سخت تر و مشکل تر می ساخت.
خشیارشا با وجود مخالفت ها و اقدامات سایر پسران داریوش مع ذلک به مقام پادشاهی رسید. خشیارشا پسر داریوش و آتس، دختر کورش بود.
پادشاه جدید با مشکلاتی رو به رو شد که بدون حل آنها قادر نبود از عهده‌ی اداره‌ی حکومت خویش برآید. قبل از همه چیز می بایستی شورشی را که در مصر به پا خاسته بود قلع و قمع نماید. در سال 484 قبل از میلاد خشیارشا در نهایت شدت و حدت شورش مصر را فرونشاند و برادر خود هخامنشی (31) را به سمت ساتراپ آن کشور تعیین کرد. سپس درصدد برآمد که لشکرکشی دیگری علیه یونان ترتیب دهد. خشیارشا خوب می دانست که این لشکرکشی مستلزم آمادگی قبلی است و دلیل عمده و اساسی عدم موفقیت داریوش همانا آماده نبودن وی برای انجام چنین مأموریت عظیم بوده است. وی مجبور بود که با قشون مسلح و منظم یونان در سرزمین آن کشور، دور از مراکز تجهیزات خود و در شرایطی که تأمین وسایل و لوازم برای قشون دشوار بود، به نبرد پردازد.
هرودوت قشون خشیارشا را، که از ملت های مختلف به وجود آمده، با ذکر نام فرماندهان آنها توصیف کرده است. قشون مزبور از پیاده و سوار (مشتمل بر ارابه سواران هندی و شترسواران عرب) و نیروی دریایی ترکیب یافته بود. هر دسته ای از این ارتش از نمایندگان ملت ها یا قبایل جداگانه تشکیل می شد و ضمناً این دسته ها جزو واحدهای بزرگ تری که در تحت اطاعت ساتراپ ها بودند، درمی آمدند. هریک از این واحدها از دسته هایی ترکیب می شد که افراد آن از ملت های مقیم در آن ساتراپی بودند. فرماندهان غالباً ایرانی بودند و بیشتر آنها از دودمان هخامنشیان انتخاب می شدند.
رسته‌ی پیاده ها به سی دسته تقسیم می شد و ضمناً گاهی قبایل نزدیک به هم متحداً یک گروه تشکیل می دادند. در خارج از این واحدها یک واحد ده هزار نفری به نام «ارتش جاویدان» وجود داشت که از طبقه‌ی ممتاز کشور بود. سواره نظام به نه دسته تقسیم می شد. ضمناً از دسته های مذکور به دسته‌ی اعراب شترسوار و سارگارتی هایی که فقط مسلح و مجهز به کمندهای چرمی بودند اشاره کرده است. در نیروی دریایی، نقش عمده را ملت های دریانورد شرق مدیترانه از قبیل فینیقی ها، که هرودوت کشتی های آنان را سریع ترین کشتی ها می داند و مصری ها و ساکنین آسیای صغیر، ایفا می کردند. جنگ جویان سوار بر این کشتی ها ایرانیان و مادها و ساک ها بودند.
اسماً فرماندهی کشتی ها را چند نفر از شاهزادگان از جمله ساتراپ مصر هخامنش و ایرانیان به عهده داشتند؛ ولی رسماً کشتی رانان همان فینیقی ها و قبرسی ها بودند که نام آنها به وسیله‌ی هرودوت به ما رسیده است.
فرماندهی قشون با شخص خشیارشا بود. در بین رؤسای قشون به ماردنیوس که نظر به اولین لشکرکشی علیه یونانی ها شهرت یافته بود و مگابیز (باگابوخشا) که چندی قبل از آن شورش شمش ریبه را در بابل فرو نشانده بود، می توان اشاره کرد. هرودوت شماره‌ی ارتش خشیارشا را به استثنای ارابه ها و دسته های امدادی هزار و هفتصد هزار نفر تعیین می کند. البته در این عدد مبالغه شده است؛ زیرا تغذیه‌ی این عده در زمانی که وسایل لازمه در آسیای صغیر و یونان وجود نداشت، کار بسیار دشواری بوده است. دانشمندان عصر ما عقیده دارند که این ارتش در حدود یک صد هزار نفر بوده و در آن زمان وجود چنین ارتشی فوق العاده زیاد بوده است.
خشیارشار پیشاپیش لشکریان خود از روی پل های شناور، از طریق هله سپنت گذشت و به اروپا وارد شد. در بهار سال 480قبل از میلاد ایرانیان به فریگیا حمله ور شدند. قشون خشیارشا به همراهی نیروی دریایی، بدون آن که با مقاومتی مواجه شود، از کنار ساحل حرکت کرد. قشون ده هزار نفری یونان تحت رهبری پادشاه اسپارت، لئونیداس، آهسته و آرام عقب نشینی می کرد و از برخورد با ایرانیان احتراز می جست.
یگانه خط دفاعی طبیعی یونانی ها کوه های واقع در مرز مقدونیه و فسالی بود، ولی یونانیان از بیم این که مبادا سپاهیان ایرانی المپ را دور بزنند در این نقطه به نبرد نپرداختند و به عقب نشینی خود در جنوب ادامه دادند و در دره‌ی فرموپیل، که راه را به بئوتیا و آتیک می گشاید، مستقر شدند. در همین زمان یونانیان با عملیات دریایی خود از عبور ایرانیان از بغاز، واقع بین اوبی و آتیک، و پیاده کردن نیرو در پشت جبهه‌ی لئونیداس ممانعت می کردند ولی ایرانیان موفق شدند که مقاومت دشمن را در فرموپیل درهم شکنند و این عمل با خیانت یک نفر یونانی به نام آفیالت، که راه غیرمستقیم را به ایرانیان نشان داد، تسهیل شد. نیروی دریایی یونانیان که در نبرد با ایرانیان صدمه‌ی زیادی دیده بود چون از خبر شکست قشون در فرموپیل و قتل لئونیداس آگاه شد، عقب نشینی کرد. بدین ترتیب ایرانیان به یونان مرکزی نفوذ یافتند و یک عده از شهرها از جمله آتن را متصرف شدند.
نیروی دریایی ایران، یونانیانی را که به سمت جنوب عقب نشینی می کردند تا ارتباط خود را قطع نکنند (زیرا آتیک به وسیله‌ی ایرانیان تصرف شده بود) تعقیب می کردند. بالاخره نیروی دریایی یونان در نزدیکی جزیره‌ی سالامین، واقع در ساحل آتیک، متمرکز و مجتمع شدند. در این نقطه، نبرد مشهور سالامین صورت گرفت و با این که نیروی دریایی ایران بی اندازه عالی و ممتاز بود، یونانیان در اثر حسن تدبیر در استفاده از کشتی های خود که تعداد آنها معدود بود، در این نبرد پیروز شدند.
وضع سپاهیان ایران در آتیک فوق العاده مشکل شد؛ زیرا یونانیان نیروهای خود را از اطراف به آنجا وارد می کردند. اسپارت ها با لشکری تحت فرماندهی پاوسانیاس به یاری آتن شتافتند و اهالی سایر شهرها نیز به آنها ملحق شدند. ماردنیوس که در یونان فرماندهی قشون ایران را به عهده داشت (خشیارشا بعد از شکست در سالامین به آسیا برگشت) در بهار سال 479 قبل از میلاد چون از نزدیک شدن قشون یونان خبردار شد از آتیک به بئوتیا عقب نشینی کرد. در پلاته نبردی درگرفت که به غلبه کامل یونانی ها و قتل ماردنیوس منجر گردید. ایرانیان به تدریج از یونان خارج شدند و در همین سال (479 قبل از میلاد) ایرانیان در نبرد در دریا و در خشکی در نزدیکی دماغه‌ی میکال (در آسیای صغیر در نزدیکی میلت) شکست خوردند و به کلی از یونان بیرون رانده شدند و بوسفور را هم از دست دادند. بعد از آن در ساحل اروپایی فقط یک نقطه به نام دوریسک در تصرف ایرانیان باقی ماند که تقریباً تا سال 450 قبل از میلاد توانستند آن را در اختیار خود داشته باشند.
بعد از این فتوحات، سپاهیان یونان در سال های 470 و 469 قبل از میلاد به فرماندهی کیمون در آسیای صغیر در کمال موفقیت با ایرانیان به نبرد پرداختند؛ ولی ایرانیان نیز با وجود شکستی که خورده بودند از فکر لشکرکشی به غرب و فتح یونان منصرف نگردیدند و درصدد تطمیع و هتک اعتبار و حیثیت مأمورین سیاسی یونانی برآمدند و به طوری که معلوم است در سال های 480 و 479 قبل از میلاد فرماندهان یونانی به نام تمیستوکلس (32) و پاوسانیاس (33) به خیانت متهم شدند و تمیستوکلس عمر خود را در خدمت دربار پادشاه ایران به پایان رسانید.
هنوز دوران سلطنت داریوش بود که در بابل تحت رهبری شخصی به نام بل شیماننی (34)، شورشی به وقوع پیوست. سپس شورش دیگری را سراغ داریم که به وسیله شمش ریبه (سال 484 قبل از میلاد) برپا شد. با گابوخشا (مگابیز) نوه‌ی همکار داریوش در امر سرکوبی مغ ها، آن شورش را فرونشاند. امکان دارد که در سالامین پس از شکست ایرانیان یک شورش دیگری هم در بابل به وقوع پیوسته باشد.
بابل علاوه بر اهمیت اقتصادی و سیاسی در قسمت امور مذهبی و فرهنگی نیز نقش مهمی را ایفا می کرد و مرکز این گونه امور بود. معابد بابل از جمله معبد «خدای مردوك» اساهیل خارج از حدود کشور نیز مورد احترام بودند و در شهرها و ایالات مطیع برای بابل وضع خاصی را به وجود آورده بودند. خشیارشا تصمیم گرفت برای همیشه اهمیت سیاسی بابل را از میان ببرد و برای انجام این منظور یک گام متهورانه و اساسی برداشت. بدین معنی که از اساهیل مجسمه‌ی خدای مردوک را خارج ساخت و بدین ترتیب در این معبد انجام مراسم مذهبی پایان یافت. به این وسیله، خشیارشا قدرت و عظمت بابل را از بین برد و مرکزی را که ممکن بود عناصر ناراضی در آنجا اجتماع کنند، متلاشی ساخت و به همین مناسبت از سال 479 قبل از میلاد خشیارشا از پذیرفتن القاب و عناوین پادشاه بابل خودداری کرد و به این ترتیب بابل در ردیف ساتراپی های عادی قرار گرفت و مقام و منزلتش تنزل یافت. کورش دوم، پادشاه ایران، لازم می دانست خود را پادشاه بابل نیز بداند؛ زیرا بابل در آسیا یک مرکز مهم اقتصادی و فرهنگی به شمار می رفت و این القاب پادشاه را در انظار ملل خاور نزدیک بسیار بزرگ جلوه می داد؛ ولی در موقعی که حکومت هخامنشی یک موقعیت محکم سیاسی احراز کرد و کوشش های استقلال طلبانه در نواحی مختلف را خطرناک دید، استقلال صوری بابل را امری غیرضرور و تهدیدآمیز تلقی کرد.
خشیارشا دست به بعضی از اصلاحات زد. از جمله اصلاح تقویم را به او نسبت می دهند ولی آنچه از لحاظ تحکیم مبانی حکومت وی اهمیت داشت اقداماتی بود که در قسمت مذهبی و دینی صورت پذیرفت. در سال 1935 در تخت جمشید کتیبه‌ی جالبی مربوط به این پادشاه کشف شد که پس از ذکر اسامی کشورهایی که به حکومت ایران متعلق بود این طور نوشته شده: «خشیارشا پادشاه می گوید: موقعی كه من به پادشاهی رسیدم در بین كشورهایی كه در فوق نام برده شده (كشوری بود) كه شورش كرد. سپس اهورمزدا مرا یاری فرمود. به اراده ی اهورمزدا من این كشور را سركوب كردم و به جای خود نشاندم و بین این كشورها (كشوری بود) كه سابقاً دیوها را پرستش می كرد به اراده ی اهورمزدا من بت خانه ی دیوها را ویران كردم و فرمان دادم كه دیوها را پرستش نكنند. در آنجاهایی كه پرستش دیوها می كردند من به پرستش مقدسین اهورمزدا و آرتا پرداختم و چیزهای دیگری هم بود كه برخلاف حق و حقیقت انجام می شد آنها را هم اصلاح كردم».
توجیه متن اشاره شده‌ی در فوق خالی از اشکال و زحمت نیست. قبل از همه چیز باید گفت که در متن ایران باستان درباره‌ی یک کشور و یک معبد دیوها سخن به میان آمده (خدایان قدیم محلی یا اهریمن در اصطلاحات متأخر زردشتی) ولی در متن موازی به زبان اکدی درباره‌ی «كشورها» و «معابد» بحث شده است. اغلب دانشمندان این کتیبه را شاهدی مبنی بر پذیرفتن و ترویج کیش زردشتی از طرف خشیارشا می دانند. آکادمیسین و. و. سترووه (35) با اطمینان کامل معتقد بود که این نوع توجیه و تعبیر بسیار ساده است و ظاهراً در این کتیبه، موضوع مبارزه‌ی خشیارشا برای ایجاد وحدت حکومت، که با انجام اقدامات بزرگ نظامی موردنظر وی بود، منعکس شده است و بدین ترتیب این تصمیمات که علیه تجزیه اشرافیت قبیله ای و روحانیون اتخاذ گردیده و متکی بر امحای خدایان قبایل بود، جنبه‌ی اصلاحات سیاسی آن از جنبه‌ی مذهبی بیشتر بود. از مجموع وقایع و حوادث بعدی دوران حکومت هخامنشیان می توان چنین نتیجه گرفت که اصلاحات خشیارشا به ایجاد مذهب یگانه پرستی واحد حکومتی منتهی نگردید. این نکته را نیز باید متذکر شد که خارج از حدود ایران فقط در شرق آسیای صغیر و ارمنستان و ماورای قفقاز و آسیای میانه می توان آثار مذهب اهورمزدا را به چشم دید و در سایر کشورهای پیشرو آسیای مقدم و مصر آثاری از این مذهب به چشم نمی خورد. مذهب جدید اهورمزدا، که به وسیله‌ی خشیارشا در ایران متداول گردید و نظیر دوره‌ی گوماتا همراه با ویران کردن معابد خدایان محلی «دیوها» بود، بدون تردید با عقاید و تعالیم مغ ها (که در ردیف عقاید دینی شرق ایران و آسیای میانه مرتبط با اسم زردشت یا مروج این تعلیم بود) وابستگی داشت.
خشیارشا تا سال 465 قبل از میلاد، سلطنت کرد ولی در همین سال او و پسر ارشدش داریوش به وسیله‌ی توطئه کنندگان درباری به قتل رسیدند و بین دو پسر خشیارشا اردشیر و ویشتاسپ نبرد در گرفت. ویشتاسپ به آسیای میانه و ایران شرقی اتکا داشت.
حکومت هخامنشیان بعد از خشیارشا
 
جنگ داخلی در حدود سه سال ادامه داشت. سرانجام در سال 462 قبل از میلاد ویشتاسپ در باکتریا به هلاکت رسید و اردشیر اول که یونانیان او را «دراز دست» (مکروخیر) می نامیدند، از آن زمان به جز کشور مصر، در تمام کشور حکومت می کرد. کشور مصر، که با حکومت هخامنشیان چندان روابط محکمی نداشت و از لحاظ اقتصادی و تمدن باستانی و وضع حکومت مستقل و خودمختار بود، در این دوران دوباره از هخامنشیان جدا شد.
در مصر اینار پسر پسامتیک رهبری شورش را به عهده داشت و به وسیله‌ی آتنی ها حمایت می شد. او هخامنش، عموی اردشیر، ساتراپ مصر را کشت. پادشاه باگابوخشا (مگابیز)، یکی از فرماندهان ممتاز و برجسته‌ی ایران را به جای او فرستاد و باگابوخشا با سرعت شورش را فرونشاند و اینار را اسیر کرد. فاتح مصر به اسیر خود وعده داد که وی را نخواهد کشت ولی پادشاه از بیم این که مبادا در مصر مشکلاتی بروز نماید فرمان قتل اینار را صادر کرد. این روش موجب گردید که باگوبوخشا در مصر دچار زحمت فراوان شد و بالمآل انگیزه‌ی تازه ای برای شورش مجدد به وجود آمد.
کشور مصر کاملاً آرام نگرفت و در دلتای رود نیل شخصی به نام آمیرتی (36) شورشی به پا کرد. ظاهراً ایرانیان نتوانستند در مصر حکومت پایداری را تأسیس کنند؛ زیرا به شهادت و تصدیق هرودوت پسران اینار و آمیرتی به نام های تانیر (37) و پاوسیریس (38) در دلتای نیل قدرت خود را در تحت حکومت عالیه‌ی ساتراپ ایرانی حفظ کردند. ضمناً جنگ با یونان ادامه داشت. در آن سال ها اتحاد شهرهای یونان، که در رأس آن آتنی ها قرار گرفته بودند، فوق العاده نیرومند بود و در برابر ایرانیان از خود مقاومت بسیار شدیدی بروز می دادند. قرارداد صلحی که به نام «صلح كاللی» (449 قبل از میلاد) بعد از مرگ کیمون منعقد گردید، گواه بر فتوحات بزرگ یونانیان است. طبق این قرارداد نقطه‌ی مرزی فاسلید (39) در لیکیه اعلان شد؛ یعنی در واقع ایرانیان دریای اژه را از دست دادند.
در این موقع شورش باگابوخشا که یکی از علائم و قرائن آثار ضعف و سستی حکومت هخامنشیان است، آغاز گردید. قبل از آن، در هر حال بعد از آن که داریوش به سلطنت رسید، معمولاً جنگ های داخلی بعد از وفات پادشاه، یعنی پیش از آن که پادشاه جدید فرصت کند پایه های سلطنت خویش را پایدار نماید، بروز می کرد و نبرد مسلحانه بین ساتراپ های مختلف امکان نداشت؛ ولی اکنون نماینده‌ی یکی از مشهورترین اقوام ایرانی، از دودمان یکی از بزرگ ترین همراهان و هم دستان داریوش، در رأس این طغیان و عصیان قرار گرفته بود. بالاخره این قیام سرکوب شد و باگوبوخشا به هلاکت رسید و پسرش که نام وی به صورت یک اسم یونانی زوپیر (40) در دسترس ما قرار گرفته، نزد یونانیان فرار کرد و پناهنده شد. تصور می رود که اخبار و روایاتی را که هرودوت از همین زوپیر شنیده مأخذ اطلاعات و تاریخ خود قرار داده است. اغتشاشات و هرج و مرج های بزرگ داخلی بعد از مرگ اردشیر اول، که به سال 424 قبل از میلاد بود، آغاز گردید. یگانه فرزند اردشیر و ملکه به نام خشیارشای دوم به تخت سلطنت جلوس کرد. دوران سلطنتش بسیار کوتاه بود؛ زیرا مورد قبول و حمایت طبقه‌ی نجبا و اشراف کشور واقع نشد و معزول گردید. سپس برگزیده‌ی نجبا پسر اردشیر به نام سغدیان (سکودیان)، که مولود یکی از معشوقه های پادشاه بود، به حکومت پرداخت ولی سکودیان یا سغدیان فقط از ماه آوریل تا دسامبر 424 قبل از میلاد سلطنت کرد و سپس نجیب زادگانی که در رأس هیئت حاکمه‌ی ایران بودند یکی دیگر از پسران اردشیر را به نام اخ (ایران باستان و اخوکا)، که از معشوقه‌ی دیگرش پا به عرصه‌ی زندگی نهاده بود و در تاج گذاری خویش نام و عنوان داریوش دوم اختیار کرد، به سلطنت ایران برگزیدند.
کلیه‌ی حوادث داخلی و خارجی دوران سلطنت داریوش دوم گواهی می دهد که حکومت هخامنشیان رو به ضعف و سستی و تجزیه و تحلیل نهاده بود. در دربار پادشاه دسیسه ها و فتنه هایی صورت می گرفت که ملکه‌ی مقتدر و مکار پاریساتید (41) محرک و موجد آنها بود و در نتیجه، در ایالات ایران یک رشته شورش هایی به وقوع پیوست. برادر پادشاه آرسید (42) به حمایت آرتی فی (43) پسر باگوبوخشا، قیام کرد و خانواده‌ی باگابوخشا به مخالفت علنی علیه پادشاه برخاستند. در لیدی پسر عموزاده‌ی پادشاه ساتراپ پیسوفن (44) قیام کرد. تیسافرن (ایران باستان: چیسافارنا) در حدود سال 412 قبل از میلاد، مأمور شد که شورش پیسوفن را بخواباند. وی در این کار توفیق پیدا کرد و لیاقت و استعداد خویش را به عنوان یک نفر مدیر و سیاست مدار مجرب و کارآزموده نشان داد. تیسافرن و ساتراپ دیگر آسیای صغیر به نام فرناباذ (45) با وجود مبارزاتی که بین آنها وجود داشت، سیاستی را به کار بردند که متوجه تضعیف آتن، دشمن مهم ایرانیان، بود و به همین جهت آن دو تلاش می کردند تا اسپارت ها را، که با آتنی ها خصومت داشتند، به سوی خود جلب کنند.
در سال 407 قبل از میلاد بر کلیه‌ی ساتراپ های آسیای صغیر از جمله فرناباذ و تیسافرن یکی از پسران کورش پادشاه، که برای احتراز از اشتباه اسم وی از جدش که مؤسس سلطنت هخامنشیان بوده در تاریخ به نام «كورش صغیر» نامیده شده است، فرمان روایی می کرد. کورش در اندک زمانی استعداد و لیاقت ذاتی خویش را ظاهر و عیان ساخت. شأن و مقام حکومت ایران را در آسیای صغیر بالا برد و بین اسپارت ها و آتنی ها، که دشمن یکدیگر بودند، با موفقیت سیاست مدبرانه خودش را به کار بست و درصدد اغتنام فرصت بود تا بتواند از این خصومت و مبارزه به نفع خود استفاده نماید.
در سال 405 قبل از میلاد کورش صغیر خبردار شد که پدرش داریوش دوم سخت بیمار است؛ بنابراین از ترس آن که مبادا پس از مرگ پدر برادرش اردشیر به سلطنت برسد به بابل، مقر اقامت پدر بیمار، عازم گردید. موقعی به بابل رسید که دیر شده بود. پدر بدرود حیات گفته بود و برادرش اردشیر دوم برای تاج گذاری آماده می شد. تیسافرن، که به همراه کورش وارد بابل شده بود، به اردشیر خبر داد که برادرش کورش نسبت به وی سوءنظری دارد ولی در اثر شفاعت پاریساتید، مادر کورش، که هنوز در دربار قدرت و نفوذی داشت، کورش توانست بابل را ترک گوید و سالم به آسیای صغیر برود.
در آسیای صغیر کورش مخفیانه برای مبارزه با برادر آماده شد. کورش تمهیدات جنگی خود را جهت مبارزه با تیسافرن یاغی، ضروری می دانست و پادشاه که به منازعات داخلی بین ساتراپ ها خو گرفته بود به گفته‌ی گزنفون فکر می کرد که کورش چون سرگرم جنگ با تیسافرن است؛ بنابراین مشغول تجهیزات لازم می باشد و از این رو به هیچ وجه از نبرد آنها بیم و هراس به دل راه نمی داد. مضافاً آن که عوایدی که از شهرهای متصرفی تیسافرن از قبل وصول می شد به وسیله‌ی کورش جهت پادشاه ارسال می گشت. اسپارت ها که در سال 404 قبل از میلاد در نبرد پلوپونز (46) بر نیروی دریایی آتن غلبه یافتند و اکنون در یونان نیرومندترین قدرت ها به شمار می رفتند، به امید این که کورش پس از کسب توفیق در فتوحات، گذشت هایی در مورد آنان انجام خواهد داد، از وی حمایت می کردند. به یاری و معاضدت آنها، کورش قشونی مرکب از ده هزار نفر یونانی فراهم آورد که فرماندهی آن با کله آرک بود. گزنفون آتنی را هم جزو فرماندهان قشون آتن می توان نام برد. او کسی است که به خدمت اسپارت ها درآمد و شرح کلیه‌ی وقایعی را، که جزو منابع اصلی تاریخ ما به شمار می آید، از خود به یادگار باقی گذاشت.
کورش قشون خودش را در سارداخ متمرکز کرد و از آنجا از طریق آسیای صغیر به صوب بابل ره سپار گردید و تا بین النهرین با هیچ گونه مقاومتی رو به رو نشد؛ ولی در نود کیلومتری بابل در نقطه‌ی کوچکی به نام کوناکس در تاریخ سوم سپتامبر سال 401 قبل از میلاد نبردی بین برادران درگرفت. این نبرد به ضرر و زیان مهاجمین پایان یافت؛ یعنی کورش کشته شد و قشونش متفرق شدند. وضع یونانی ها از همه سخت تر و ناگوارتر بود؛ زیرا دور از میهن خود در تحت محاصره‌ی قشون دشمن محکوم به مرگ بودند. تیسافرن، که با یونانیان وارد مذاکره شده بود، با خدعه و نیرنگ رؤسای آنها را کشت و یونانی ها رؤسای دیگری برای خود برگزیدند که از جمله گزنفون بود. گزنفون موفق شد در نتیجه‌ی مذاکراتی که انجام داد اجازه‌ی حق مراجعت قشون را به یونان کسب کند. ضمناً گروه های مسلح ایرانی به تهدید و تخویف یونانیان ادامه می دادند. یونانیان به قیمت از دست دادن جان و تحمل محرومیت های فوق العاده، به وسیله‌ی غارت و چپاول اهالی سر راه خود، توانستند در ترابوزان از طریق بین النهرین و ارمنستان خودشان را به دریای سیاه برسانند. این لشکرکشی موسوم به «لشكركشی ده هزار نفری» برای یونانیان اهمیت فوق العاده ای داشت؛ زیرا ضعف حکومت ایران را برای آنان ثابت و مدلل می نمود.
اسپارت ها که کورش را حمایت می کردند و با عدم موفقیت رو به رو شدند، می بایستی منتظر می شدند که اردشیر دوم عملیات خصمانه‌ی خویش را علیه آنان آغاز کند. همین طور هم شد؛ زیرا بین اسپارت ها و نمایندگان پادشاه ایران در آسیای صغیر نبرد آغاز شد. قبل از آن که ایرانیان دست به اقدامات مؤثر و مهمی بزنند اسپارت ها در سال 396 قبل از میلاد، قشونی تحت فرماندهی آگسیلاس (47) در آسیای صغیر پیاده کردند و این قشون در مدتی متجاوز از یک سال فریگیا و لیدی را ویران کرد.
تیسافرن که فرمان دهی قشون را به عهده داشت، فعالیتی از خود نشان نداد، (یا بنا به عقیده‌ی دیگر مورد بی مهری پادشاه قرار گرفت). در نتیجه اعدام شد و به جای او تیفراوستروم (به ایرانی چیترااوشترا) منصوب گردید.
ساتراپ جدید چون دید که قوای وی برای نبرد مستقیم با آگسیلاس کافی نیست وارد طریقی شد که از پیش مورد آزمایش قرار گرفته بود؛‌ یعنی به تطمیع بعضی از شهرهای یونان و مذاکره‌ی محرمانه‌ی با آنها پرداخت، تا بتواند آنها را علیه اسپارت ها برانگیزد.
آگسیلاس قبل از آن که به موفقیت نهایی برسد مجبور شد در سال 394 قبل از میلاد، آسیای صغیر را ترک کند؛ زیرا حوادثی که در یونان به وقوع پیوست حضور وی را در یونان ایجاب می کرد.
جنگ با ایرانیان چند سال دیگر هم ادامه یافت ولی یونانیان، که در اثر جنگ فرسوده شده بودند، دیگر نمی توانستند در برابر فرمانده جدید ایرانی، تیری باز، مقاومت به خرج دهند. در سال 386 قبل از میلاد قرارداد صلحی به نام آنتالکید، یعنی به اسم نماینده‌ی اسپارت ها که در مذاکرات با تیری باز شرکت داشت یا قرارداد «پادشاهی»، منعقد شد؛ زیرا درواقع این قرارداد صلح را پادشاه ایران القا کرده بود. گزنفون متن قرارداد را بدین شرح نقل کرده است: «پادشاه اردشیر تعلق كلیه ی شهرهای آسیا و جزایر كلازومن و قبرس را به خود، امر مقرون به عدالت و انصاف می داند و به سایر شهرهای یونان چه بزرگ و چه كوچك، به استثنای لمنوس و ایمبروس و سكیروس كه مانند سابق در تحت استیلای آتنی ها باقی خواهد ماند، خودمختاری اعطا می گردد. به هریك از كسانی كه در جنگ شركت دارند و این شرایط را نپذیرند من و كسانی كه صلح را پذیرفته اند در خشكی و دریا اعلان جنگ می دهم و به هركسی كه با آن طرف بجنگد حمایت و پشتیبانی خودم را با پول و كشتی ابراز می دارم.»
بدین ترتیب ایرانیان به سیادت در کرانه های اژه رسیدند؛ ولی با وجود شرایط مندرج در قرارداد، اتحادیه‌ی دریایی آتن در مدت کوتاهی دوباره تجدید شد.
در سراسر کشور پهناور هخامنشیان همه چیز مطابق دل خواه نبود. از وقایعی که در شرق به وقوع پیوست اطلاع کافی در دست نداریم؛ ولی بدون شک و تردید هخامنشیان در طی این سال ها سرزمین های وسیعی را در آن قسمت از دست دادند که از جمله خوارزم را می توان نام برد.
کشور مصر در اواخر قرن پنجم قبل از میلاد، از قلمرو حکومت هخامنشیان خارج شده بود. در آغاز قرن چهارم قبل از میلاد، نفرود، فرعون مصر، با جدیت هرچه تمام تر در نبرد با ایرانیان، با اسپارت همراهی کرد. به زودی بعد از انعقاد قرارداد «صلح پادشاهی» که مبین اطاعت و تابعیت قبرس در برابر حکومت هخامنشیان بود، در این جزیره پادشاه کوچکی به نام اواگور به حمایت مصری ها علیه هخامنشیان قیام کرد. مصری ها هم چنین به قبیله‌ی پیسیدیا، که از قبایل آسیای صغیر بود، برای مقاومت علیه هخامنشیان مساعدت کردند. در سوریه ساتراپ آریوبرزن در سال 365 قبل از میلاد شورش کرد و این شورش سه سال امتداد یافت. تاخ فرعون (360-361قبل از میلاد) از مصر به سوریه، که یکی از ایالات ایران بود، حمله کرد.
در نتیجه‌ی انحطاط قدرت مرکزی و گسیختگی اوضاع حکومت، در دربار مفسده و دسیسه آغاز شد که ملکه‌ی بیوه‌ی پاریساتید در آن دسیسه های سیاسی نقش مهمی را ایفا می کرد.
در موقع مرگ اردشیر دوم (که یونانی ها وی را منه مون یعنی «قوی حافظه» نامیدند) در سال 358 قبل از میلاد در حکومت هخامنشیان کلیه‌ی آثار ویرانی و انحطاط ظاهر گردید.
اردشیر سوم اخس در تمام دوران سلطنت خود، یعنی سال های 358-338قبل از میلاد، مبارزات شدیدی علیه ساتراپ های نافرمان و قبایل یاغی انجام داد. وی شورش در آسیای صغیر را فرونشاند و با مصر، که به فرماندهی قشون پدرش به آنجا رفته بود، جنگید. سپس از سال 348 تا 345 قبل از میلاد در سوریه و فینیقیه و فلسطین جنگ کرد و به مصر مراجعت کرد و در آنجا برای مدتی سلطه‌ی ایرانی ها را تجدید و مستقر ساخت. سال های اخیر سلطنت اردشیر سوم در اوضاع و احوال فوق العاده سختی سپری شد. او تصمیم گرفت برای جلوگیری از ساتراپ های یاغی آنها را از حق داشتن قشون مستقل محروم نماید و شاید هم در اثر همین فکر و نیت، که قصد داشت اساس حکومت مرکزی را تحکیم نماید، به وسیله‌ی یکی از نزدیکان خود یعنی رئیس توطئه گران درباری خواجه باگوی به قتل رسید. بعد از او، اوآرس (به ایرانی باستان: وارشا) به تخت سلطنت رسید و به طوری که روایت کرده اند وارشا همان کسی است که در ایجاد توطئه ای که منجر به هلاکت پادشاه مقدونیه فیلیپ شد، و ایرانیان وی را یکی از بزرگ ترین رقبای خویش می دانستند، شرکت جست. چندی قبل از آن فیلیپ درواقع توانسته بود تقریباً تمام یونان را در تحت تسلط مقدونیه درآورد.
اوآرس (وارشا) در نظر درباریان خارج از حد مستقل جلوه کرد و در سال 336 قبل از میلاد، به همراه خانواده اش کشته شد. کودومان پسر آرسام، که نماینده‌ی یکی از نسل های فرعی سلسله‌ی هخامنشیان بود، به سلطنت رسید و در تاج گذاری نام داریوش سوم را اختیار کرد (330-336 قبل از میلاد). دوران پادشاهی او مقارن با انقراض سلسله‌ی هخامنشیان به وسیله‌ی اسکندر مقدونی می باشد.
پی نوشت ها :
1. Hellulè
2. Shamshi-Addad
3. Carrhae
4. Pisidia
5. Mysia
6. Phlagonie
7. Phrigie
8. Galis
9. Crèsus این شخص در تاریخ و ادبیات ما به «قارون» معروف است. -م.
10. Cappadocia
11. Pakty
12. Goumata
13. Fanet
14. (Pelusium) Pèluse
15. Psammètique
16. Neyt
17. Ka (m) büjiya
18. Brdiya
19. Kära
20. A (h) rika
21. Drauga
22. (h) uvämrŠiyuŠ amariyatä
23. Patizif
24. Nidintu-bel
25. در منابع اسلامی رُخَج.
26. Vivana
27. Kiren
28. واحد وزن و واحد پولی در یونان قدیم و روم.
29. Attique
30. Marathon
31. Achémenès
32. Themistocles
33. Pausanias
34. Bêl-Šimanni
35. Strouvé عضو فرهنگستان شوروی.
36. Amirtey
37. Tannir
38. Pavsiris
39. Faslid
40. Zoupir
41. Parisatid
42. Arsid
43. Artiti
44. Pissoufin
45. Pharnabazus
46. Péloponèse
47. Agésilas


 

منبع : دیاكونوف، میخائیل میخائیلوویچ (1382)، تاریخ ایران باستان، ترجمه: روحی ارباب، تهران: شركت انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ ششم